تبليغاتX
یک دنیا خاطره
 

دو تا شعر هستن كه از زمون خردسالي خيلي دوستشون داشتم تا حالا .  شنيدن و خوندنشون بهم يه حس خاصي ميده ، اين دوتا شعر از اولين كتابهايي بودن كه پدرو مادرم برام خريده بودن و با تصاويرشون به ياد دارم و واسم خاطره انگيزند و هميشه ميگم كاش هنوزم اون كتابهاي دوستداشتني رو داشتم . چند بار توي كتاب فروشي ها دنبالشون گشتم اما چيزاي شبيه به اونا رو ديدم و مثل خودشون رو ديگه جايي نديدم :

گربه من نازنازیه - منوچهر احترامی
 
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
یه توپ داره قلش میده
می گیره و باز ولش میده
گربه لیلی باهوشه
اما زیاد بازیگوشه
یه توپ داره رنگ ووارنگ
میزنه به شیشه دنگ و دنگ
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
شبها همیشه وقت خواب
میره می خوابه تو رختخواب
گربه پوری شیطونه
هی میره بیرون از خونه
شبها کنار حوض میره
میشینه و ماهی میگیره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
منظم و مرتبه
مثل خودم مودبه
گربه مصطفی بلاست
بهانه گیر و بد اداست
راه میره و غر می زنه
میخوره و نق می کنه

گربه من نازنازیه

همش به فکر بازیه
ساکت و آروم می شینه
فیلمهای کارتون می بینه
گربه مهدی تنبله
تنبل دست اوله
مشغول خواب و خور خوره
از جا تکون نمی خوره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
آسه میاد ، آسه می ره
جوجه ها رو نمی گیره
گربه مهری ناقلاست
دشمن مرغ و جوجه هاست
مرغه میگه قدقدقدا
وایسا عقب جلو نیا
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
به چیزی دست نمی زنه
نمیندازه نمیشکنه
گربه اکبر فضوله
به بازیگوشی مشغوله
هر چیزی که هر جا باشه
یا میریزه یا می پاشه
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه همبازی داره
دوستهای نازنازی داره
گربه هادی پرخوره
چاق و درشت و قلدره
پنجولاشو وا می کنه
با همه دعوا می کنه
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه گربه قشنگ
ریز و درشت و رنگارنگ
گربه من قشنگ تره
از همشون زرنگ تره
نه شیطونه ، نه قلدره
نه تنبله ، نه پرخوره
میون همه گربه ها
از همشون خوبتره

 

و شعر ديگه :

میون کوه و دره، یه میش بود و یه بره...

اون ور کوه تو جنگل ، یه گرگ چاق و تنبل...

پرخور و ناقلا بود، دشمن بره ها بود...

بره ی نازی نازی ، تنهایی رفت به بازی ...

آی آی خبر دار! کی خوابه و کی بیدار؟!!!

بره رو گرگه برده ...سر پا نشسته خورده...

 

فقط همينو تونستم از تو نت پيدا كنم  . مامانم ميگه من اين كتاب رو تو دو سه سالگي از بر بودم . اما فقط يه خورده يادم مياد ولي تمام تصاويرشون تو ذهنم هستن .

كاش ميشد دوباره بچه بشيم ...

بانو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط مرد بارانی |

 

روزگار چندان هم عجیب نیست

همه چیز زلال و شفاف است

« من تو را دوست میدارم تو دیگری را و دیگری او را و همه ما تنهائیم »

به همین سادگی

دنیا همه چیزش ساده است

درست مثل باریدن باران که تمام برنامه های روزانه ات را بهم میریزد

مثل یک مهمان ناخوانده که تو را ملزم میکند در خانه بمانی !

مثل صبح که وقتی میاید مجبوری بیدار شوی

مثل تمامی سلام گفتن هایی که باید انجام شود

اصلا بگذار دنیا راهش را برود

بیا من و تو هم ، راه خود را برویم

اصلا بیا فردا صبح جور دیگری باشیم

جاهایمان را عوض کنیم

چطور است ؟

تو میشوی من

و من میشوم تو

اما نه

من مدتهاست که تو شده ام

اصلا بگذار من نباشم

نه باز هم نمیشود

چقدر من بودن ها سخت است

اصلا از من بگذریم

همانکه تو ، منشوی کافیست

میتوانی یک روز جای من باشی

یکروز در انتظار بمانی

یکروز را لحظه به لحظه بشماری تا تمام شود به امید آنکه فردا ...

راستی تو فرداها را دوست داری ؟

من هنوز نمیدانم فردا یعنی کی

گفته بودی چمدانت را بسته بودی تا فردا بیایی

ولی نمیدانم چرا فردا نمیاید

اصلا میدانی چیست ؟

در انتظار فردا ماندن هم شیرینی خودش را دارد

باور نمیکنی ؟

وقتی بدانی فردا همه چیز تمام خواهد شد آنوقت است که از ته دلت شاد میشوی

و میفهمی چندان هم بد نیست که آدمی نداند فردا یعنی کی !

ای معشوق فردای من ؛ میدانم دیری نخواهد گذشت که مرا

لابلای تمامی این فردا ها گم خواهی کرد ...

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط مرد بارانی |

 

باز هوا جهنمي شده . وقتي ميريم بيرون انگاري سشوار رو نگه داشتن جلوي صورتمون ولي با اين حال در عجبم كه باز دماي هوا رو ۳۸ -۳۹ درجه  اعلام ميكنن !!!!  موندم تو كارشون والله ...

اين صاحب خونه هم كه ما رو گذاشته سر كار و هر از گاهي يكي دو نفر رو مياره و نشون ميده و هيچي به هيچي . نميدونم تا كي بايد اينجا رو با اين وضع تحمل كنم . آدمها عادت دارند كه با بي ادبي باهاشون رفتار بشه . اگه به يكي احترام بذاري اونوقت سرت سوار ميشه . آخرش گمونم مجبور بشم برگردم يه چيزي بار اين صاحبخونه گرامي بكنم ، اين شوهرم كه فاقد زبونه . فقط واسه من بلده زبون درازي كنه 

فقط اميدوارم قبل از اينكه هوا خنك بشه و بعضي ها بيان اينجا طولاني مدت چتر بشن و مايه عذاب طولاني مدتم رو فراهم كنن و شب تا صبح از صداي خر و پفشون خوابم نبره و صبح زود هم صبحونه بخوان و ۱۲ ناهار و خلاصه يه پادگان و ...  تكليف اين خونه هم مشخص بشه تا من هم شايد بتونم يه سال اون جوري كه دلم ميخواد زندگي كنم ! هوم ؟! ميشه ؟

خسته شدم از اين وضع از اين خونه از اين شهر از اين جهنم  دلم نميخواد حتي اتاق رو جارو كنم . اونقدر كه از اين خونه بدم مياد . هيچي رو نميشه سر جاش گذاشت . اصلا هيچي جاي مشخص نداره تا بذارم رو جاش ! براي برداشتن يك چيز بايد كلي چيز رو به هم بريزم و هميشه هم زخم و كبودم ديگه تحملم تموم شده . اينبار ديگه كوتاه نميام . حتما بايد يه خونه به درد بخورم واسم رهن كني

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط مرد بارانی |

 

وقتی تو شمال بودم

من از بارون بدم میومد چون شمال همش بارون بود و وقتی میرفتیم بیرون سرتا پا گل میشدیم و آب تو کفشمون شالاپ شولوپ میکرد و همیشه وقتی بعضی از دوستام که شمالی نیستن میگفتن ما عاشق بارونیم تو دلم میگفتم آخه بارونم دوست داشتن داره ؟...


از باغچه و حیاط بدم می اومد چون وقتی بارون می اومد حلزونها و کرمها از تو باغچه می اومدن بیرون و حیاط رو کثیف میکردن و موندنه آب بارون تو حیاط خونه باعث میشد رو کاشی ها جلبک بزنه و ما مجبور بودیم با برس بشوریمشون ...

همیشه به مامانم اینا میگفتم چیه این باغچه آخه . همه رو کاشی کنید بره پی کارش کثیف کاریه فقط ... آخه همش علف درمی اومد و اونجا رو جنگل میکرد ...

از اینکه خونه مون تو جای خوبه شهر بود خوشحال بودم و حتی بعضی وقتها یه جورایی زیر زیرکی و موذیانه به اونایی که جاهای پایین تر و دهات زندگی میکردن فخر میفروختم . اگه کسی تو روستا یا در حاشیه شهر زندگی میکرد به یک دید دیگه نگاهش میکریم و میگفتیم اه اه اه فلانی چطوری داره تو دهات زندگی میکنه واااای خونه شون در نداره چپر داره ...

 

و اما حالا تو بندر عباسم

خیلی وقتها دلم لک میزنه واسه اینکه یک قطره بارون بیفته رو صورتم . برم زیر بارون و خیس بشم ... بوی خاکه خیس رو حس کنم ...

دوست دارم یک وجب هم که شده باغچه داشته باشم که توش سیر و چوچاغ و کودکودو ریحون و ... بکارم . دوست داشتم یه تیکه حیاط داشته باشم که یه تیکه قالیچه ام رو بتونم بندازم توش بشورم و یک قالیچه یک متری رو ندم قالی شویی که گربه شور کنن و بیارن برام ... کاش یه تیکه حیاط داشتم که وقتی این ماشینه غرق خاک میشد بشه بی درد سر بشوریمش ...

حالا که اینجا وسط این بیابون گیر افتادیم و هرجاشو نگاه کنی میبینی تپه های کویری رو تراشیدن و خونه  درست کردن آرزو میکنم ای کاش الان توی یکی از همون روستاها توی یک خونه ی روستایی ای که به جای در چپر داره بودم و هر روز میرفتم می افتادم تو گل و گیاه و تو هوای پاکش نفس میکشیدم ...

حالا قدرتو رو میدونم شهر من حالا که دیگه باید بهترین سالهای عمرم رو  اینجا بمونم ....

 

آپدیت توسط : بانو

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط مرد بارانی |

و اما سلام،

سلامی دوباره خدمت همه دوستان عزیز ، بی مقدمه و بدون هیچ تصمیم قبلی با پیشنهاد همسر عزیزم تصمیم گرفتیم دوباره در این وبلاگ بنویسیم. شاید من نتونم مثل گذشته زود به زود بنویسم اما همسرم سعی میکنه که اینجا را خالی نزاره. از این به بعد سعی خواهیم کرد بیشتر به مسائل روز و ثبت خاطرات بپردازیم. و از نظرات زیبای شما استفاده کنیم.

چند روزی بود که همسرم بیمار بود و ما سخت درگیر درمان و دوا و دکتر . اینجا هم که چشم نخوره پر از دکتر های ماهر و استاد  خلاصه ما نفهمیدیم مشکل همسرم چی بود. یکی گفت شنریزه در کلیه وجود داره و دیگری میگفت آپاندیسه. خلاصه بعد از چند روز مراجعه های پی در پی به انواع اطبا حالش رو به بهبودی هستش ولی نه از شنریزه خبری بود و نه از آپاندیس. خدا را شکر به خیر گذشت.

تا بعد

دوستت دارم و عشق تو

از نامم میتراود مثل شیره

تک درختی مجروح در حیاط زیارتگاهی

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط مرد بارانی |

 

صبح امروز از قالیشویی اومدن و سه تا فرشهامون رو بردن و گفتن ده پونزده زور دیگه تحویل میدن . منم تو دلم گفتم هرچی دیرتر بهتر . بعدش زنگ زدم واسه زهرا که بریم بازار . خونه ی مرضیه اینا بود . اومد دم خونه دنبالم و رفتیم پست اول زهرا دفترچه دانشگاه گرفت بعدشم رفتیم بازار که منم خریدامو انجام بدم ولی بسکه گرم بود و شلوغ پولوغ حالمون بد شد و فقط سیب زمینی پیازو سبزی خریدم و فرار کردیم اومدیم خونه . تو راه هم بسکه ترافیک بود کمرم و پاهام درد گرفت خیابونها رو که گندش زدن معلومه نیست از کجا باید بریم و از کجا بیایم همه رو یکطرفه کردند. اونقدر سرم درد میکنه که انگار نه  انگار زمستونه از دیشب صدای کولرهای همسایه ها بلند شده . صدای کولرهای اون مایه دارها ما که باید چشم انتظار یکم فروردین بشینیم همینکه سال تحویل بشه اول کولرو روشن میکنم

با نظر زهرا چند تا کفشدوزک هم خریدم بزنم به شیشه ی میز توالت از درشت تا ریز.اضافه پولمم آقاهه یه خرگوش داد گفت امسال ساله خرگوشه. گفتم منظورتون سال آینده ست ؟ گفت دیگه سال دیگه شده دیگه ! 

 پ.ن : این پی نوشت رو نوشتم که بگم من و شوهرم با هم از این به بعد اینجا به نوشتن ادامه میدیم . اون با نام کاربری خودش آپ میکنه مردبارانی ، منم با نام کاربری خودم که بانو هستش. این زیر اگه نگاه کنید میبیند که نوشته شده: توسط بانو .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط بانو |

 

اینجا باز گشایی شد . اما ما دوتایی مینویسیم

+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط مرد بارانی |

 

همیشه هر چیزی که روی این کره خاکی وجود داره یک روزی تمام میشه و فقط خوبیها و محبتها هست که همیشه و تا ابد باقی خواهد ماند و هیچ گاه از ذهنها پاک نمیشه.

 دوستان این وبلاگ هم همینجا به پایان رسید.

closed for ever 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 7:17 قبل از ظهر توسط مرد بارانی |

 

احتمال وقوع سونامي در درياي عمان و خزر

رئيس مركز ملي اقيانوس شناسي نسبت به وقوع سونامي در سواحل دريايي كشور هشدار داد .

در اسناد و مدارك رسمي 2 منبع براي توليد سونامي در حوزه اقيانوس هند معرفي مي شود كه يكي در سوماترا و ديگري در مكران است و طول گسل مكران زياد و قريب به 900 متر است كه اگر سونامي در مكران باشد اهالي سواحل خليج فارس چندان تحت تاثير نخواهند بود اما در كل منطقه ساحلي درياي عمان از تنگه هرمز تا انتهاي سيستان و بلوچستان را در بر مي گيرد و در شمال ايران هم احتمال سونامي وجود دارد . در اين خصوص لا‌زم است هر چه سريعتر مراكز هشدارسونامي در كشور خصوصاًمناطق ساحلي ايجاد شده تا در برابر نخاطرات دريايي آمادگي لا‌زم را داشته باشيم .

گفتني است خرداد ماه 86 وقوع سونامي در سواحل خليج فارس و درياي عمان در جاسك- بشاگرد و سواحل ميناب خسارات مالي و جاني در برداشت .لا‌زم به ذكر است؛سونامي موج بلندي است كه در اثر لرزه هاي دريايي، زميني لغزه و فوران آتشفشان هاي زير دريايي بوجود مي آيد و دوره تناوب اين موج از چند دقيقه تا يك ساعت است و با سرعتي بيش از 800 كيلومتر بر ساعت حركت مي كند .  

بقیه در ادامه مطلب  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط مرد بارانی

 

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته میشن

چه خوبه همیشه ما با هم باشیم

من و تو دشمن درد و غم باشیم

چه خوبه دلامون از امید پره

غم داره از من و تو دل می بره

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته می شن

کوچه ها به جای بوی بی کسی

پر از عطر خوش هم نفسی

تپش قلب تو با نبض منه

عزیزم لحظه ی عاشق شدنه

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته می شن

برای دیدن خوشی کافیه

چشاتو واکنی رو به زندگی....

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط مرد بارانی |