تبليغاتX
سرزمین باران

دوشنبه سی ام بهمن 1385

باران

آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر

که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر باران

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه نیلوفرها

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد

احمد شاملو

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 4:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام بهمن 1385

به نام حق

به نام آنکه دوستی را آفرید.عشق را،رنگ را،به نام آنکه کلمه را آفرید،و کلمه چه بزرگ بود درکلام او و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از او بگویم.

سالهاست دچارش هستم.و چه سخت بود بی دلی را،ساختن خانه ای در دل،و این حال بی نهایت چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش.

او رفت و من نشناختمش،در تمام میخکهای سر هر دیوار،آواز غریبش را شنیدم اما نشناختمش،همان گونه که بغضهای گاه و بی گاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش به دنبال جای پای خدا باشم.

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 3:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

مست عشق

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب

مست از عشق نه از باده مست

دانست کجاییم،ولی می پرسید

او کیست،کجاییست،چرا خورده شراب؟

نوشته شده توسط مرد بارانی در 11:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

پشت این پنجره ها

گوشه گوشه ی این دل خراب سرشارازعطرتوست

عزیزدل

پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره

وقتی آهسته غروب تو خونه پا میزاره

وقتی هر لحظه نسیم،توی باغچه ها می یاد

توی خاک گلدونا وقتی حسرت می باره

وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها

وقتی هر خاطره ای تو رو یادم می یاره

وقتی توی آیینه خودم وگم می کنم

می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

 تازه احساس می کنم که چشام بارونیه

پشت این پنجره ها داره بارون می باره

داره بارون می باره...

نوشته شده توسط مرد بارانی در 8:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

روزای بارونی

یه روز دلم گرفته بود،مثله روزای بارونی

از اون هواها که خودت،حال و هواشو میدونی

اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم

تو هم منو،شعرمنو،با همه حست میخونی

یه حالی داشتم که نگو،یه حالی داشتم که نپرس

یه تکه از روحمو من،جایی گذاشتم که نپرس

یه جایی که می گردم و دوباره پیداش میکنم

حتی اگه کویر باشه،بهشت دنیاش میکنم

آخه توهم مثله منی،مثله دلای ایرونی

وقتی هوا ابری میشه

حال وهوامومیدونی

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 7:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

یه کاری کردی به قلبم،که بدونت حتی مردن،

سخته حتی بی تو خوندن،لذت از زندگی بردن

یه کاری کردی که از یاد،نمیری حتی یه لحظه

درد عشقت کرده پیرم،اما باور کن می ارزه

************

دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده

یه چیزی مثله یه جادو،که بهم رهایی میده

************

این مهمه که میدونم واسه من چقدر عزیزی

من که جام عشق و دادم،چه بنوشی،چه بریزی

************

پیشکشت همه نفسهام،نازنین خوبه همیشه

نیمی از تنم شدی تو،که ازم جدا نمیشه

......که ازم جدا نمیشه

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 7:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

محکوم عشق

بازیچه دست یار بودن عشقست

داغ پنجه شکار بودن عشقست

در محکمه ای که یار باشد قاضی

محکوم تناب داربودن عشقست

نوشته شده توسط مرد بارانی در 0:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

جام دل

در شکست جام دل هیچ احتیاج سنگ نیست

این شقایق را نگاهی سرد پرپر میکند

نوشته شده توسط مرد بارانی در 0:47 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

نوشته شده توسط مرد بارانی در 0:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

عاشقی

 حالا که من گریه میکنم،اشک میریزم،یه دریا

صدایه خنده هات میره تا پشته ابرا

تا چشامو هم میزارم غم تو دلم نشسته

به هر طرف نگام میره،درهای شادی بسته

منم یه روز میخندیدم به اشک سرد عاشق

باور نداشت این دل من،ناله و درد عاشق

بهم نخند، تو هم دلت،دل به کسی میبنده

اون روز میبینی عاشقی،گریه داره نه خنده

نوشته شده توسط مرد بارانی در 11:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

هم نفس

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این صدا... تو این سکوت...
چه بی صدا نفس نفس...

نوشته شده توسط مرد بارانی در 10:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •