دوشنبه سی ام بهمن 1385
باران
آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر
که به آسمان بارانی می اندیشید
و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود
و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد
احمد شاملو
دوشنبه سی ام بهمن 1385
به نام حق
به نام آنکه دوستی را آفرید.عشق را،رنگ را،به نام آنکه کلمه را آفرید،و کلمه چه بزرگ بود درکلام او و چه کوچک شد آن زمان که می خواستم از او بگویم.
سالهاست دچارش هستم.و چه سخت بود بی دلی را،ساختن خانه ای در دل،و این حال بی نهایت چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش.
او رفت و من نشناختمش،در تمام میخکهای سر هر دیوار،آواز غریبش را شنیدم اما نشناختمش،همان گونه که بغضهای گاه و بی گاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش به دنبال جای پای خدا باشم.
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
مست عشق
دوشینه فتادم به رهش مست و خراب
مست از عشق نه از باده مست
دانست کجاییم،ولی می پرسید
او کیست،کجاییست،چرا خورده شراب؟
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
پشت این پنجره ها
گوشه گوشه ی این دل خراب سرشارازعطرتوست
عزیزدل
پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره
وقتی آهسته غروب تو خونه پا میزاره
وقتی هر لحظه نسیم،توی باغچه ها می یاد
توی خاک گلدونا وقتی حسرت می باره
وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها
وقتی هر خاطره ای تو رو یادم می یاره
وقتی توی آیینه خودم وگم می کنم
می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره
تازه احساس می کنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون می باره
داره بارون می باره...
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
روزای بارونی
یه روز دلم گرفته بود،مثله روزای بارونی
از اون هواها که خودت،حال و هواشو میدونی
اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم
تو هم منو،شعرمنو،با همه حست میخونی
یه حالی داشتم که نگو،یه حالی داشتم که نپرس
یه تکه از روحمو من،جایی گذاشتم که نپرس
یه جایی که می گردم و دوباره پیداش میکنم
حتی اگه کویر باشه،بهشت دنیاش میکنم
آخه توهم مثله منی،مثله دلای ایرونی
وقتی هوا ابری میشه
حال وهوامومیدونی
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
یه کاری کردی به قلبم،که بدونت حتی مردن،
سخته حتی بی تو خوندن،لذت از زندگی بردن
یه کاری کردی که از یاد،نمیری حتی یه لحظه
درد عشقت کرده پیرم،اما باور کن می ارزه
************
دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده
یه چیزی مثله یه جادو،که بهم رهایی میده
************
این مهمه که میدونم واسه من چقدر عزیزی
من که جام عشق و دادم،چه بنوشی،چه بریزی
************
پیشکشت همه نفسهام،نازنین خوبه همیشه
نیمی از تنم شدی تو،که ازم جدا نمیشه
......که ازم جدا نمیشه
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
محکوم عشق
بازیچه دست یار بودن عشقست
داغ پنجه شکار بودن عشقست
در محکمه ای که یار باشد قاضی
محکوم تناب داربودن عشقست
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
جام دل
در شکست جام دل هیچ احتیاج سنگ نیست
این شقایق را نگاهی سرد پرپر میکند

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
عاشقی
حالا که من گریه میکنم،اشک میریزم،یه دریا
صدایه خنده هات میره تا پشته ابرا
تا چشامو هم میزارم غم تو دلم نشسته
به هر طرف نگام میره،درهای شادی بسته
منم یه روز میخندیدم به اشک سرد عاشق
باور نداشت این دل من،ناله و درد عاشق
بهم نخند، تو هم دلت،دل به کسی میبنده
اون روز میبینی عاشقی،گریه داره نه خنده



