تبليغاتX
سرزمین باران

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

سال نو مبارک

 

 
نوشته شده توسط مرد بارانی در 10:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

شنبه نوزدهم اسفند 1385

با تو من با بهار میرویم

شب است و ماه میرقصد،ستاره نقره می پاشد،

شقایق بوسه می خواهد ز لبهای هوس انگیز زنبق ها....

ولی من سخت می گریم....

در سکوتی به اندازه تنهایی تمام دنیا،

پشت میز کارم توی یک آزمایشگاه،

درون پالایشگاهی دور افتاده از شهرم نشستم،

ورق کاغذی زیر دستم وقلمی هم توی دستم ،

موندم چی بنویسم که به درد کسی بخوره

یا شایدم لازم نیست که به درد کسی بخوره.

واسه اینکه خودم سبک بشم بنویسم.

امشب شیفت شب هستم.دلم خیلی تنگ شده،دلم خیلی گرفته.

بعضی شبها وقتی دلم میگیره،میرم تو محوطه پالایشگاه

 و به آسمون نگاه میکنم.آخه شبهای اینجا خیلی قشنگه.

شما تا حالا تجربه کردید؟چراغهای برجها همه روشن هستند

 انگار که آسمون مهتابی شده باشه،نورهای رنگارنگ،

مشعلهای روشن که شعله هاشون به آسمون میره.

خلاصه خیلی قشنگه،آدم دلش باز میشه.

فکر میکنم توی این تنهایی خدا به من نزدیکتر هستش.

حالا حتما تو شمال درختها کم کم شکوفه زدن.

بوی بهار رو میتونی حس کنی.ولی اینجا از این خبرها نیست.

همه جا خشکه،دریغ از یه بوته سبز.ای کاش خونه خودمون بودم،

درخت آلوچه خونمون حتما حالا سفید شده از بس شکوفه داده.

نمیدونید چقدر قشنگه...اگه اونجاها هستید یاد ما رو هم بیارید.

 آدم با بهار زنده میشه،احساس تازگی میکنه.

قدر این روزهای خوب رو بدونید.

من همیشه این موقع ها که میشه با خودم فکر میکنم

یک سال از عمرمون گذشت اما ما قدر روزهای رفته رو ندونستیم.

تا چشم رو هم میزاریم روزها پشت سر هم رد میشن اما ما قافل هستیم.

( البته من خودم رو میگم)

 خوش به حال کسایی که قدر لحظه هاشون رو میدونند.

زندگی رو با عشق سپری میکنند.خوش به حال عاشقا.

 از من به شما نصیحت ، قدر عشق رو بدونید

کاری نکنید که خدای ناخواسته رنجشی بینتون ایجاد بشه،

خیلی وقتها آدم باید گذشت داشته باشه.

خیلی وقتها باید به خاطر عشقش بخشش از خودش نشون بده.

خیلی وقتها باید از خودش هم بگذره.

ای بابا منو باش دارم چه کسایی رو نصیحت میکنم.

شما که خودتون استاد من هستید.

ببخشید فقط خواستم یه وقت مثل من نشید

 که حالا افسوس روزهای گذشته رو بخورید.

که حالا تازه تجربه کسب کرده باشید.

وقتی که همه چیزهای با ارزش زندگی رو از دست داده باشید.

همه عشقتون ، زندگیتون.

اما چه میشه کرد تو زندکی همیشه پیروزی نیست،

گاهی اوقات هم آدم شکست میخوره تا تجربه ای باشه واسه آینده.

 سرتون رو درد آوردم.

به امید روزهای خوش بهاری و البته بارانی، برای همتون.

پیشاپیش عید رو به شما خوبان تبریک میگم. شاد باشید.....یاحق

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

نوشته شده توسط مرد بارانی در 4:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

ممنونم از تو

بده دستات رو به من تا باورم شه پیشمی

میدونم خوب میدونی تو تاروپود و ریشمی

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من

چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن

تو خیالم هم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی

توی این کابوس درد رویای مهربونمی

میدونی با تو،پرم از شعروستاره

میدونی بی تو،لحظه حرمتی نداره

میدونی در تو،این خدا بوده که تونسته گل عشق وبکاره

********

این خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 0:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

سه شنبه هشتم اسفند 1385

تقدیم به همه همشهری های عزیزم(به مناسبت 2 اسفند روز زبان مادری)

یه شب می خواب مین مهتاب بیتم

تی چشمونه اونه مین قاب بیتم

تماشا گودبوم می خواب بشکس

می چشمه جی یه دریا آب بیتم

**********

تی پیغوم وسن یه عمر تورابوم

بلیتم،گورشابوم،خاکسترابوم

ای روزون بی وفایی داب روزه

تی دستونه مین مو پرپرابوم

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 8:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

سه شنبه هشتم اسفند 1385

همسفر باران

با تب تنهایی جانکاه خویش

زیر باران می سپارم راه خویش

شرمسار از مهربانی های او

می روم همراه باران کو به کو

چیست این باران که دلخواه من است؟

زیر چتر او روانم روشن است

چشم دل وا می کنم

قصه یک قطره باران را تماشا می کنم

**********

با تب تنهایی جانکاه خویش

زیر باران می سپارم راه خویش

سیل غم در سینه غوغا می کند

قطره دل میل دریا می کند

قطره تنها کجا،دریا کجا

دور ماندم از رفیقان تا کجا

همدلی کو؟تا شوم همراه او

سر نهم هرجا که خاطرخواه او

شاید از این تیرگیها بگذریم

ره به سوی روشنایی ها بریم

می روم شاید کسی پیدا شود

بی توکی این قطره دل،دریا شود؟

فریدون مشیری

نوشته شده توسط مرد بارانی در 2:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

جمعه چهارم اسفند 1385

با تو ، بی تو

آن روز با تو بودم،

امروز بی توام

آن روز که با تو بودم

بی تو بودم

امروز که بی توام

با توام

حمید مصدق

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 2:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

جمعه چهارم اسفند 1385

کسی با سکوتش،

مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد

کسی با نگاهش،

مرا تا درندشت دریای خون برد

مرا باز گردان

مرا ای به پایان رسانیده

آغاز گردان

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 12:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

چهارشنبه دوم اسفند 1385

چشمانت

نوشته شده توسط مرد بارانی در 5:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •