هر آدم عاقلی میداند که عشق رنج دارد، خواری دارد، خفت دارد، رسوايی دارد، سرگشتگی دارد و با اين همه هرکسی شنيدن سخن از آن را دوست دارد، و شايد يک بار آن را در زندگی خود تجربه کرده باشد و تلخی آن را بيش از شيرينيهايش به ياد آورد
. و از همين رو با شنيدن هر سخنی از عشق به حماقتهای گذشتهی خود با نفرت بنگرد و به حماقتهای تازه پوزخند بزند. اين قصهی مکرر چه فايدهای برای ما دارد؟ آيا ما آدمهای عاقل دوست داريم بعضی وقتها ديوانه شويم؟ آيا عشق خودش میآيد يا ما به خودمان تلقين میکنيم؟ و بعد آيا خودش میرود يا ما از آن دست برمیداريم؟ چرا عشق و نفرت همزاد يکديگرند؟ عشق چگونه به نفرت تبديل میشود؟ چرا عاشق میشويم؟ تکوينی (ژنتيک) است يا اکتسابی؟ آسمانی است يا زمينی؟ عشق ما را انسان میکند يا حيوان؟ يا موجودی نيمه خدايی؟ اگر کامياب شويم خوب است يا ناکام؟ زودگذر است يا ابدی؟ مردها عاشقترند يا زنها؟ شايد برای همهی اين چراها پاسخی وجود داشته باشد، و برخی قانعکننده باشند و برخی نباشند. از اسطورههايی که افلاطون در مهمانی برای ما نقل میکند تا تحليلهايی که روانشناسان و فيلسوفان عصر جديد به دست میدهند و تا آثار هنری بزرگی که عشق را مضمون خود ساختهاند و تا هنرمندان بزرگی که از دولت عشق به جايی رسيدهاند، من يک پاسخ را بيش از همه میپسندم: «من خودم را نمیخواهم، تو را میخواهم». بدون عشق «ديگری» چگونه میتوانست «من» شود؟ بدون عشق «آزادی و رهايی» چگونه میتوانست بالهای خود را بگستراند؟ بدون عشق چگونه امکان داشت که سرزمينهای تازه کشف شود؟ بدون عشق چگونه امکان داشت «من» «تو» شوم؟ «من خودم را نمیخواهم تو را میخواهم». اين بود نخستين آيه از سورهی عشق
فریاد زیر آب...
ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش . خوشا ايثار
خوشا پيدا شدن در عشق . براي گم شدن دريا
چه دريايي ميان ماست . خوشا ديدارما در خواب
چه اميدي به اين ساحل . خوشا فرياد زير اب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن . خوشا از عاشقي مردن
اگر خوابم .اگر بيدار . اگر مستم . اگر هشيار
مرا ياراي بودن نيست . تو ياري کن . مرا اي يار
تو اي خاتون خواب من . من تن خسته را در ياب
مرا هم خانه کن تا صبح . نوازش کن مرا تا خواب
هميشه خواب تو ديدن . دليل بودن من بود
چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود
ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش . خوشا ايثار
خوشا پيدا شدن در عشق . براي گم شدن دريا
چه دريايي ميان ماست . خوشا ديدارما در خواب
نه از دور و نه از نزديک . تو از خواب امدي اي عشق
خوشا خود سوزي عاشق .مرا اتش زدي اي عشق
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن . خوشا از عاشقي مردن
اه.....اگه روزهای رفته برمیگشت.
بازم همون دلتنگیهای همیشگی،بازم همون بیقراریها.
به قول صادق هدایت:در زندگی چیزهائی هست که مثل خوره،مغز انسان را میخورد.
برای من هم مرور خاطرات گذشته مثل یک پیچک تمام وجودم را فرا میگیره و روحم
رو آزار میده.
بعد از شش سال زندگی،بعد از شش سال عشق،یه روز بهم گفت که دیگه از من خسته شده،
دیگه بودن من آزارش میده،دیگه میخواد آزاد باشه،دیگه نمیتونه به بایدها و نبایدهای من گوش بده.
آخه من اون موقع توی یه حال و هوای دیگه بودم.
واسه خودم یه طرز تفکر خاصی داشتم.
دوست نداشتم اون غیر از من به کس دیگه ای فکر کنه.
نمیدونم یه جور عقاید مزخرف و پوچ توی سرم بود.
عاشقش بودم،یه جورائی خودم رو مدیونش می دونستم.
آخه تو زندگیم خیلی کمکم کرد،من هرچی که بودم از اون بودم.
بعضی وقتها یه کارهائی ازش میخواستم که زیادتر از توقع بود،
مثلآ با فلان دوستش به خاطراینکه با فلان پسر دوست بود یا فلان لباسی که من دوست نداشتم رو میپوشید اجازه دوستی نمیدادم.
و اون هم خدائیش حرفم رو گوش میکرد.خلاصه از من برای خودش یه بت ساخته بود.ومن هم قافل از اینکه هر بتی یه روزی شکسته میشه روی این حرفام بیشتر پافشاری میکردم.
غرق یه غرور بیخود بودم.هنوز تجربه نداشتم،
نمیدونستم عاقبتش چی میشه.
فکر میکردم اون دیگه مال خودم هستش.
تا اینکه یه روز تو اوج ناباوری تنهام گذاشت.دیگه نتونست تحملم کنه
درست موقعی که بیشتر از همیشه بهش احتیاج داشتم،
اولش فکر کردم جدی نمیگه ولی بعد تازه موقعی فهمیدم که کار از کار گذشته بود.
تازه اون موقع به خودم اومدم،تازه فهمیدم که چقدر اشتباه کردم.
اون رو از خودم متنفر کردم.
تازه فهمیدم که باید غرورم رو زیر پا بزارم،تازه فهمیدم که چقدر به اون وابسطه ام.چقدر دوسش دارم.
تمام زندگیم بود که داشت از دستم میرفت.
خواهش کردم،التماسش کردم،گفتم من رو تنها نذار، گذشته رو جبران میکنم،نمیدونستم چیکار میکنم.
من رو ببخش یه فرصت دوباره به من بده.قسمش دادم،....
ولی فایده نداشت،اون تصمیمش رو گرفته بود.
تنها شدم،هنوز گیج بودم،برام باور کردنی نبود که من رو تنها بذاره.
همه چیز برام دلگیر بود،همه انگار داشتن با دستاشون خفم میکردن...همه چیز برام سنگین بود....
نمیتونستم باشم ولی اون پیشم نباشه.
تصمیم گرفتم برم مشهد.موقع ظهر بود ساکم رو برداشتم و به مادرم گفتم دارم میرم مشهد خونه خواهرم،
مادرم که از حال و روزم خبر داشت و بماند که چه شبهایی رو با من تا صبح بیدار نشسته بود و دلداریم میداد
گفت که برو شاید آقا امام رضا (ع) فرجی کنه مشکلت حل بشه.
زدم از خونه بیرون ورفتم مشهد.
چه شبها که تا صبح توی حرم اشک ریختم و دعا کردم.
دعا کردم که شاید آقا دستم رو بگیره که من رو ببخشه،که یه فرصت دوباره به من بده.
تو این مدت جدائی که نزدیک به دو سال میشه من هیچ وقت از اون قافل نبودم،میدونم که اون هم مثل من داره زجر میکشه،
این رو تو حرفاش که چند ماه پیش تونستم از طریقی باهاش صحبت کنم فهمیدم.
بازم خواهش کردم که برگرده واون به من گفت که میدونم که تو خوب شدی ولی من نمیتونم برگردم،چون نمیتونم تو رو مثل اون روزها دوست داشته باشم.
اه .....اگه روزهای رفته برمیگشت.
فقط کافی هستش خاطرات خوبمون رو کنار خاطرات بدمون بذاره اون وقت میفهمه که چقدر خاطرات خوبمون بیشتره و این سوال رو از خودش بپرسه که آیا زندگی همش روزهای خوب داره؟
آیا عشق و دوست داشتن اون قدر ارزش نداره که به خاطرش بخواد کسی رو که خودش هم میدونه که چقدر عاشقش هستش رو ببخشه؟
فقط کافی هستش از اون دنیای مجازی که واسۀ خودش ساخته بیرون بیاد و واقعیت رو ببینه. ببینه کی هستش که با ناراحتیهاش،غمگین میشد و میشه و با شادیهاش شاد بود و شاد میشه.
اه....اگه روزهای رفته برمیگشت.
(مطالبی که خواندید درد دلهای یه مرد خسته بود.شما هم براش دعا کنید.)![]()
با توام ای سهراب،ای به پاکی دچار
یادته گفتی بهم:تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد،
دیگه با چی، کسی رو دلخوش کرد؟
یادته گفتی بهم:امدی سراغ من،نرم و آهسته بیا
که مبادا ترگی برداره،چینی نازک تنهایی تو
امدم آهسته،نرم تر از یک پر قو،
خسته از دوری راه،خسته و چشم به راه
یادته گفتی بهم:عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار،
تو خودت گفتی:چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه
آره تنها باشه،یار غمها باشه
یادته می گفتی:گاه گاهی قفسی می سازم،می فروشم به شما،
تا به آواز شقایق که در آن زندانیست،دل تنهاییتان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه،سهراب..ساحله یک نفسه
نیست که تازگی بره این دل تنهایی من،
پس کجاست اون قفس شقایقت،منو با خودت ببر به قایقت
راست میگفتی:کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره کاشکی دلشان شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب،تو خودت گفتی بهم:
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است