تبليغاتX
سرزمین باران

سلام به همه دوستان گلم

توی این پست تصمیم گرفتم از نوشته های گذشتم براتون بنویسم اون موقع ها که حال و هوائی داشتم بعضی وقتها طبع شعرم گل میکرد و چیزهائی مینوشتم البته اگه بشه بهشون گفت شعر در هر صورت باید بگم که:

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد............من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم

 

                                        *** شاپرک***

شاپرک گریه نکن

چشمای قشنگتو خسته نکن

روزهاتو دلگیر و افسرده نکن

شب تو چون شب من

حرف تو مثل کلام دل من

شاپرک روح منی،جسم منی

تو امید بودن و عشق منی

شاپرک گریه نکن

روبرو رسیدن به انتهاست

روبرو دشت بزرگ آرزوهاست

تو رسیدن و رسیدن و رسیدنی

تو همون بنفشه زار بودنی

تو همون مسافر رسیده ره

تو همون ثانیه های گفتنی

شاپرک گریه نکن

زندگی موندن و رفتن مثل باد

زندگی بارش ذرات صفاست

زندگی ساده و ساده بودنه

زندگی درد غریب واژه هاست

زندگی لنگیدن و لنگیدن

شاپرک گریه نکن

چشمای قشنگتو خسته نکن

روزهاتو دلگیر و افسرده نکن

شاید اون گلهای مریم توی باغ

میون گلبرگهاشون قلبی باشه

شاید اون دست مسافر غریب

در پی فهمیدن حرفی باشه

چی میدونیم من و تو

شاید این زندگی هم

مثل یک صدای پر معنی باشه

شاپرک گریه نکن

دیدی اون شکسته پر چطور اومد کنار شاخه ها نشست

پای صحبت تموم عاشق ها نشست

دیدی این دوریها هم سر میرسه

جفت سرگردون عشق آخر  به همسر میرسه

رفتنها تموم میشه ،جدائی ها دیگه به آخر میرسه

شاپرک گریه نکن

نامه زندگی هم آخر به داور میرسه

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

دلــواپسي هامــو ، بگيـر از من

 

غمهـــاتو اي آينه حاشـــا كن

 

قــدري بخنـد و روشني ها رو

 

تو چشم خيسِ من تمــاشا كن

 

تو سالهـــا همــــزاد من بودي

 

 تصويري از ديروز و امــروزم

 

همت كن وياريم كن ، بگذار 

 

تا مهــربوني رو بيـــامــــوزم

 

آينه، اي هم سايه  كاري كن

 

تـا ساعتـــي پيشِ تـو بنشينـم

 

جز سايـــه سار مهـــربونِ تو

 

چيزي نه ميخوام و نه مي بينم

 

يك عمر،دنبالِ چه مي گشتم

 

در جـــاده هاي بي سرانجامي

 

يك عمر گشتم تا كه  فهميدم

 

تو سايـــــه بونِ خستگي هامي 

                                   

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 5:50 قبل از ظهر توسط مرد بارانی

حال عجیبی دارم،سرم به شدت درد میکنه،دلشوره دارم،نمیدونم چرا این طور هستم،بی خود شروع به نوشتن میکنم،احساس میکنم یه چیز باید بنویسم،کاغذ برمیدارم شروع به نوشتن میکنم،اما بعد از چند خط نوشتن پارش میکنم.نمیدونم چی باید بنویسم،انگار منتظر یه چیزی هستم،نمیدونم شاید یه نفر،یه نامه،یه جمله،شاید یه تلفن،حتی یه کلمه.موبایلم همیشه روشن هستش،دم به ساعت بهش نگاه میکنم که نکنه کسی تماس گرفته من متوجه نشدم؟دلشوره ام زیادتر شده،انتظار خیلی سخته،اونم وقتی که معلوم نباشه که چیه.نمیدونم امیدی هستش به پایان این انتظار لعنتی؟به پایان این بیقراری هام؟ تک تک ساعت رو میشنوم،توی مغزم یه صدائی مدام تکرار میشه،یکی صدام میکنه،اما خیلی دوره... باید یه استکان چای بخورم، نه... من که چای دوست ندارم!!! یک لیوان آب میخورم،دوباره شروع به نوشتن میکنم،امشب چرا این قدر سنگین هستش؟سنگینی شب رو حس میکنم.نمیخوام این سنگینی لعنتی لهم کنه.بلند میشم،شروع به قدم زدن میکنم،هوا خیلی گرمه،انگار من داغتر از هوای اینجا هستم،کولر روی درجهُ زیاد هستش،صداش تو گوشم میپیچه،توی این پیچش اون صدا بازم برام تکرار میشه،یکی داره صدام میزنه... این نوشتم رو هم پاره کردم.آره چیز مزخرفی بود.چرندیات تنهائی بود،چند ساعت پیش با مادرم صحبت کردم،اون هم مثل من تنها هستش.هممون یه جورائی تنها هستیم،هممون یه غم کهنه هر چند وقتی آزارمون میده،مغزمون رو میخوره.خدایا پس این شب با این دلشوره ها کی تمام میشه؟آخر این انتظار کی سر میرسه؟چقدر دعا کنم؟چقدر توبه کنم؟من که دستام همیشه بالا هستش.بسم نیست این همه درد؟این همه عذاب؟به خواهر خوبم (سارا و میم) گفتم برام دعا کنه،آخه خواهرم یه هنرمنده،من همیشه اعتقاد دارم که قلب هنرمندان،صاف و صیغلی هستش،خدا دعای اونها رو زود مستجاب میکنه.(ازت ممنونم خواهر خوبم)

امشب اصلاً حال هیچ کاری رو ندارم،خسته ام،قلبم گاهی تیر میکشه،نمیخوام توی غبارها گم بشم،نمیخوام مهر بی عشقی بیفته گردنم،نمیخوام یه عمر با حسرت روزهای گذشته زندگی کنم.سنگینی غربت رو حس میکنم ولی نمیخوام کمرم خم بشه. باید بلند شم،احتیاج به هوای تازه دارم،دلم تنگ شده برای مادرم،دلم تنگ شده واسه شعله زردهائی که همش برام درست میکرد.وای خدا...چقدر دلم شعله زرد میخواد.

آره...بهتره بلند شم،برم بیرون،این طوری بهتر میتونم با این حالم کنار بیام...من رفتم،خدایا به تو پناه میبرم...

سر دروازه هستی نوشتیم................غم بی همزبانی کشت ما را

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

آهاي خوشگل عاشق ، آهاي عمر دقايق  
                                           آهاي وصل به موهاي تو سنجاق شقايق

آهاي اي گل شب بو ، آهاي گل هياهو  
                                          آهاي طعنه زده چشم تو به چشماي آهو


دلم لاله ي عاشق ، أهاي بنفشه ي تر  
                                         نكن غنچه ي نشكفته ي قلبم رو تو پرپر


من كه دل به تو دادم ، چرا بردي ز يادم      
                                         بگو با من عاشق ، چرا برات زيادم؟


دلت ياس پراحساسِ و آي مريم نازم       
                                         تا اون روزي كه نبضم بزنه، ترانه سازم


برات ترانه سازم ، يه آهنگي بسازم      
                                         بيا مي خوام برات از اين صدا قفس بسازم 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

کاش به جای اینهمه عشق نویسی،کمی عشق را زندگی میکردیم.

باور میکردیم که دلقکها هم میگریند.

و اینکه عشق حرف بیهوده ای نیست،اما ما بیهوده اش کردیم و آنچنان که میخواستیم تعبیرش...

و گاهی چه تعابیر دهشتناکی...

ما فراموش کردیم(ما عرفناک حق معرفتک)را و عشق را تا سطح فکرهای کوچکمان کوچک کردیم.

ما عشق را نیافته گم کرده بودیم و خدا را نشناخته به برگ درخت ترسیم کردیم و هیجان زده از این کشف بزرگ مینوشیدیم و همان کلمه را هم فراموش کردیم...

خدا در ما باز هنوز به امید مینگریست و ما همچنان بر مردابهای درونمان می افزودیم.و اینکه پایداریمان را نشان از به حق بودنمان انگاشتیم.

حال آنکه خود میدانستیم حق را از یاد برده بودیم...

ما عاشق بودیم اما نمیگریستیم..

بر خنده ما گریستن آغاز کنید شاید این قفل ها باز شوند.

هنوز یادم هست از کجا دروغ گفتن را شروع کردم،تو هم یادت هست؟بیا برگردیم

 برگردیم به همان انسانی که بودیم.

حرفهای زیبای کمتری بلد بودیم اما هنوز زنده بودیم و گاهی میگریستیم...

جام عشقی که به ما صادقانه داده شد پر از زهر بدبینی و دروغ و ریا برش گرداندیم.

مگر...

 چه میشود ما را؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط مرد بارانی