مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست...
پ.ن.۱:احساس میکنم باز پشت درهای بسته هستم.آیا صدای در زدنهای من را میشنود؟ آیا دوباره درها را باز خواهد کرد؟ آیا میداند کسی پشت پنجره عشق ملتمس یک نگاه ، یک لبخند اوست؟
پ.ن.۲:گوشه ای از شعر زمستان اثر استاد مهدی اخوان ثالث (به یاد ایستادنهای پشت پنجره)
سلام دوستان نازنینم
دلم خیلی براتون تنگ شده بود. چند روز بود که نمیتونستم بیام تو شبکه. آخه اینجا اتفاقاتی افتاده بود.شاید شما هم تو خبرها شنیده باشید. آره طووووووووفااااااااااااااااان شده بود. اونم چه طوفانی.تا حالا تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم. من اینقدر گفتم اینجا بارون نمی یاد، و هی نفرین کردم ، که خدا هم قهرش گرفت. گفت یه بارونی نشونت بدم!!! تا تو باشی که دیگه حرف زیادی نزنی و تو کار خلقت فضولی نکنی.
خلاصه....جونم براتون بگه که الهی چشمتون روز بد رو نبینه. ساعت حدود ۵:۳۰ دقیقه بعد از ظهر بود،من شیفت شب بودم.و میخواستم برم سر کار.از خونه که اومدم بیرون دیدم هوا ابری هستش و باد ملایمی میزنه.خوشحال شدم، به خودم گفتم خلاصه بعد از مدتها یه بارون میبینم. سرویس اومد دنبالم و بعد حرکت کردیم به سمت پالایشگاه. از چند تا خیابون که گذشتیم دیدم درختها بدجور تکون میخورن و باد شدیدتر شده.تا اینکه رسیدیم به یه چهارراه که چراغ قرمز شد و ما پشت چراغ موندیم که یک دفعه دیدم از یه سمت ماشین داره یه توده سیاه میاد به طرف ما. تو یه چشم به هم زدن همه جا تاریک شد، و ماشین شروع به تکون خوردن کرد.دیگه نمیشد جلوی ماشین رو دید. باد به شدت میوزید و هوا از شدت گرد و خاک که در هوا پیچ میخورد، تاریک شده بود ،ماشینها چراغهاشون رو روشن کرده بودن. باد هم هر لحظه تندتر میشد.سیمهای برق به شاخه های درختها میخوردن و جرقه میزدند. ما وسط گرد باد بودیم. درختها هر لحظه به سمتی خم میشدن. راننده سرویس با احتیاط زیاد شروع به حرکت کرد. و ما همینطور توی این طوفان به جلو میرفتیم. یک دفعه یکی از تیرهای چراغ وسط بلوار افتاد و نزدیک بود بخوره به یه ماشین پراید. جلوتر که رفتیم دیدیم یه درخت افتاده تو خیابون. یکدفعه بارون شروع به باریدن کرد. چنان با شدت می اومد و با گرد وخاک همراه بود که شیشه ماشین گل آلود شد و دیگه هیچ جا رو نمیتونستیم ببینیم.انگار که از آسمون داشت لجن میبارید. از هر طرف بارون همراه با گِل میخورد به شیشه.توی مسیر راهمون باید از یه بلوار که کنار دریا هستش رد میشدیم.وقتی که رسیدیم به اونجا،دریا بدجوری خراب بود و موج های بلند میزد.به طوری که بلندی موج به قدری بود که از سدی که کنار ساحل برای جلوگیری از عبور آب دریا ساخته شده هم رد میشد و توی خیابون میریخت. خلاصه با زحمت زیاد تونستیم از طوفان رد بشیم.وقتی که از محیط شهر خارج شدیم ، کم کم هوا صاف میشد.جلوتر که رفتیم از بارون خبری نبود،فقط باد میزد انگار هنوز به اونجا نرسیده بود.انگار فقط طوفان اومده بود تا شهر رو خراب کنه و کاری به جای دیگه نداشت. بعد هم که رسیدیم پالایشگاه دیدیم نه از باد خبری هست و نه از بارون. فقط توی شهر طوفان شده بود . فردا صبح که برگشتیم توی راه بقایای به جا مونده از طوفان رو با شگفتی نگاه میکردیم. توی هر خیابون رو که نگاه میکردیم درخت افتاده بود و مردم در حال جمع کردن شاخه ها و درختان بودند. بعد هم که اومدم خونه فهمیدم که نزدیک خونه من یه درخت افتاده رو سر یه موتورسوار و اون رو همونجا کشته. و جاهای دیگه هم خسارت دیده بودند.تا دو روز دیگه هم هوا خوب نبود و باد میزد.ولی بعد از دو روز هوا صاف شد و دوباره گرما شروع شد.
ولی اینترنت قطع شده بود و من نمیتونستم بیام. تا اینکه امروز وصل شد و من تونستم نظرات شما رو بخونم و آپ جدیدم رو بنویسم.خیلی ممنونم که تو این مدت به یاد من بودید و من رو تنها نذاشتین.خوب قسمت هستش دیگه نوبت ما نشد که از این دنیای لعنتی و از این زندگی نکبت بار خلاص بشیم.من همیشه آرزو میکنم که اگه یه روز قراره بمیرم،در آرامش بمیرم.از این طور مردنها بدم می یاد.واقعاً آخر بدشانسی هستش که مثلاً تو خیابون باشی و یک دفعه باد بزنه و یه درخت با وجود این همه جا، درست بیافته رو سرت و همونجا بمیری.مگه نه؟ پس به امید روزهای خوب آینده.چه کنیم که خدا هنوز میخواد که.....بگذریم. راستی به نظر شما با وجود این همه خطرکه تو زندگی وجود داره،آیا زندگی ارزش داره که ما با هم قهر باشیم واز هم متنفر بشیم وزندگی رو واسمون تلخ کنیم؟آخه این زندگی که با یه باد و بارون از هم پاشیده میشه چه ارزشی داره که بعضی ها به جای دوستی و عشق و مهربانی نسبت به همدیگه،تخم نفرت و دشمنی و جنگ میکارن؟...واقعاً تو کار این بشر دو پا آدم مات میشه.
خدایا به داده و نداده ات شکر.شاید یکی از اون درختها قسمت سر ما بود.ولی تو نذاشتی قسمت ما بشه.( شاید وقتی دیگر...)
گل که میخندد ز طوفان غافل است
ور نه این دنیا که ما دیدیم،
خندیدن نداشت ....
پ.ن:این هم تصویر ماهواره ای از طوفان گونو که امواجش به ما برخورد کرد که این طور شد.ببینید به سر عمان چی اومده دیگه.
سلام دوستان نازنینم
چند روز بود اینجا شبکه قطع شده بود به خاطر همین نتونستم بیام تو نت. امروز تعطیل بودم،صبح که از خواب پا شدم،زدم از خونه بیرون دلم خیلی گرفته بود یه چند ساعتی همینطور توی خیابون پیچ میخوردم، گاهی جلوی مغازه ها و آدمهائی که فروشنده دوره گرد بودند می ایستادم و بهشون نگاه میکردم. آدمهای سیاه و آفتاب گرفته و سوخته.با قیافه های درهم،انگار که نفرین شده باشند.زنها که همشون یه قلیون جلوشون هستش و گاهی با گلوی خشکشون و دهانی که از شدت گرما کف کرده پکی به قلیون میزدندو تا یه پک بهش نزنند جواب آدم رو نمیدند. انگار با این جهنم خو گرفتن. انگار براشون مهم نیست که از آسمون داره آتیش میباره. مردها هم توی دهانشون یه ماده مخدر میزارن که اسمش به زبان خودشون (تنباک) هستش. بین لثه ودندون میزارن.میگن به آدم نشئگی دست میده.و مدام به زمین تف میندازن تا تلخی حاصل از ترکیب ذهر اون با آب دهانشون رو نچشن. من هم انگار برام عادی شده این جهنم.همیشه وقتی بیرون میرم یه حوله کوچک دستی زرد رنگ که یادگار یه عزیزی هستش رو کمی خیس میکنم و با خودم بیرون میبرم.همیشه وقتی با اون عرقهای صورتم رو پاک میکنم میگم کجائی تا ببینی تو چه جهنمی گیر کردم،آخر غربت،آخر دنیا... همیشه هر وقت این حوله رو میدیدم به خودم میگفتم این حوله به این کوچکی کجا به دردم میخوره؟ اما حالا قدرشو میدونم.حتما اون کسی که این رو به من داده فکر این روزمو هم میکرده. شاید میدونسته یک روز من باید آواره بشم. با تنهائی خودم کنار بیام.
یه لحظه تو خیابون که قدم میزدم وغرق اطرافم بودم به خودم اومدم. دیدم کنار دریا هستم ،باد ملایم و گرمی به صورتم میخورد، بوی ماهی و میگو به مشام میرسید ،بوی شرجی رو حس میکردم. بوی شور آب. کشتی ها و قایقها رو میدیدم که هر کدوم به سمتی در حال حرکت بودن.به خودم گفتم ای کاش من هم اون وسط آب بودم.دریا در حال جزر کردن بود و من در حال تماشای بقایای به جا مونده از مد دیشب. با خودم گفتم چی از من به جا مونده؟ به جز افسوس و شکست. همیشه یه آدم احساساتی بودم و بعضی از مواقع این احساسات زیادی کار دستم داده. سهم من از زندگی چی بود؟سهم من از عشق چی بود؟ سوختن؟؟؟؟؟؟؟؟
یه جورائی فکر میکنم مات شدم تو این بازی خطرناک عشق. اما بازم میگم عاشقی یعنی سوختن. چیزی ندارم توی این دنیا،فقط دچارم،دچار...به قول سهراب : عاشقی یعنی دچار.... خیلی وقته که دچارم. اصلا همین دچار بودن هستش که من رو سرپا نگه داشته.همین عشقه که به من امید زندگی میده. به این فکر میکنم که پشت سرم تمام پل ها شکسته شده. فقط یه پل باقی مونده و اون خودم هستم. خودم هستم که سرپا ایستادم، خودم هستم که باید نزارم توی این گرداب غرق بشم.باید به دوش بکشم همه بار این دچار بودن رو. چون چیزی ندارم جز این تن خسته که باید تو راه عاشقی بزارم. به قول صادق هدایت که میگه: ((تنها چیزی که من رو وادار به نوشتن میکنه نقش رو قلمدانی هستش که با اون مینویسم)).اگرچه که اون اعتقاد داره که این نقش غیر واقعی هستش و اون رو یک آدم مجنون وسواسی کشیده. آره راست میگفت بعضی وقتها چیزهائی تو زندگی هست که آدم رو وادار به زیستن میکنه.وادار به تلاش برای آینده میکنه. هر چند که زائیده ذهن آدم باشه.ولی وای از روزی که ببینی دیگه آینده برات بی معنی بشه.دیگه برات مهم نباشه.اون روزه که شاید صادق هدایت هم به اون رسیده بود که خودش رو خلاص کرد.
آره تنها من موندم که آماده ام برای گذشتن از خودم. آره اینجا هستم ، توی غربت، توی انتها...هنوز میتونم سرپا باشم...
اما نمیخوام خلاص بشم.هنوز میتونم بجنگم،هنوزدوست دارم این دچار بودن رو،هرچند که بخواد ناامیدم کنه این روزگار،هر چند که میخواد خوردم کنه.هر چند که میخواد لجم رو در بیاره. من بازم میگم دچارم...دچار
.

سلام به همه دوستان عزیزم
راستش امشب نمیخواستم چیزی بنویسم.داشتم کتاب "سگ ولگرد" صادق هدایت رو میخوندم چیزی برای نوشتن نداشتم . به یاد یکی از نوشته های گذشته ام افتادم بعد به خودم گفتم از هیچی که بهتره،آخه دلم براتون تنگ شده.بعد تصمیم گرفتم که توی این پست بنویسمش. نمیدونم دقیقآ تاریخش کی هستش.فکر میکنم مال سال 1377 باشه توی زمستون یا پاییز بود. امیدوارم خوشتون بیاد.من رو که یاد خاطرات گذشتم میندازه.
(جوانی کجائی که یادت بخیر)...![]()
![]()
***رویای یک صبح***
غنچه ای واشده
ژاله ای دستی میکشد بر رویش
بلبلی در وسعت صبح میخواند
صدایی میان سکوت اشیاء می پیچد
زنبیلی از هیچ پر میشود
و من چقدر تنهایم و چقدر دلم گرفته است
ای کاش ژاله من هم دستی میکشید و مرا همراه می ساخت
ای کاش من تازه به دنیا آمده بودم
ای کاش مثل یک غنچه بودم و با دست مهربان نسیم زنده میشدم
مادرم میگوید: دیرت نشود.
برمی خیزم،وضو میگیرم
سجاده ام از عطر مریم لبریز است
بو می کشم،
آه،چقدر دوری سخت است و چقدر درد آور
کاش کنارم بود ، کاش میدید که سجاده هم صدایش میزند
دیشب با خود می گفتم:
ای کاش زمان برمیگشت و او را زودتر می یافتم
ای کاش می شد کنار هر کلام او گلی می کاشتم
و با خون خود سیرابش میکردم
نگاهش در نگاهم می پیچد
احساس عجیبی دارم،
چیزی میان شور و مستی
چیزی مثل التماس پروانه از شمع
حافظ کوچکم را باز میکنم:
« در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد...حالتی رفت که محراب به فریاد آمد»
لبخندی بر لبانم جاری میشود
ای کاش تمام مردم عاشق بودند،
عاشق دوست داشتن و محبت
برگی از شاخه فرو میریزد
آری موسم سرماست،
ولی چقدر امروز گرم هستم
و چقدر دوست دارم تازه بودن را
کمکم کن ای شبنم نشسته بر چشمانم
کمکم کن تازه شوم
من بودن را کنار تو میخواهم.