سلام نازنینان
بعضی وقتها به چیزهایی برمیخوریم که از همه چیز بیزار میشویم.از مسلمان بودنمان از ایرانی بودنمان از اینکه ما ایرانیها فقط ادعا داریم.ادعای باغیرت بودن ادعای تعصب به همنوع و هموطن و خیلی چیزهای دیگر.
امروز مدام در حال کلنجار رفتن با خود بودم.مدام یک چیزی در مغزم وول میخورد.بگذارید داستان را برایتان تعریف کنم:
امروز برای خرید از منزل خارج شدم و به بازار رفتم. در جلوی ویترین یک مغازه پوشاک فروشی مشغول نگاه کردن لباسهای پشت ویترین بودم .صدای صحبت کردن یک زن تقریبا 50ساله با یک پسر حدودا بیست و دو یا سه ساله نظرم را جلب کرد. از روی کنجکاوی آهسته به طرفشان نگاه کردم. دو دختر جوان هم همراه آن زن بودند و یک پسر دیگر هم همراه آن پسر بود. در نگاه اول همه چیز عادی به نظرم رسید.با خود گفتم حتما مادر و پسر هستند و در مورد لباس خریدن با هم حرف میزنند. در همین فکر بودم که پسر دومی که مشغول گوش دادن حرفهای آن دو بود به حرف آمد و دست دوست خود را کشید و گفت:بیا برویم خیلی بالا میگوید. دوستش رو کرد به آن زن و گفت خلاصه آخرش چقدر و زن هم گفت:برای هر کدام 25تومان.پسر گفت خیلی بالا است .این قدر ارزش ندارند. اگر برای هر دو 25 تومان راضی میشوی برویم. زن گفت نه خیلی کم است نگاهش کن خط ندارد و در همین حال دست یکی از دختر ها را گرفت و با حرکت دستش دختر را وادار به چرخیدن کرد.اینجا بود که تازه متوجه ماجرا شدم.
آخر هیچ فکرش را نمیکردم ماجرا اینگونه باشد.
آری همراهان ببینید جامعه ما به کجا رسیده است.مادری برای بدست آوردن نانی برای سیر کردن شکم بچه ها ، دختران جوان خود را به چوب حراج گرفته بود.و خیلی راحت مشغول معامله کردن آنها بود.آیا این تاسف برانگیز نیست؟
کدام مادر از روی میل دست به این کار میزند؟ آیا جز فقر و تنگدستی علت دیگری دارد؟ چرا مسئولین برای از بین بردن این چیزها در جامعه کاری نمیکنند؟ تا کی باید این چیزها را ببینیم و سکوت کنیم؟ آیا سیر کردن این گرسنه ها و ایجاد بستری برای کار کردن جوانها واجبتر است یا چیزهای دیگری که در پی آن هستیم و همه خوب میدانند؟ این چیزها درد است این چیزها مشکل جامعه است.
آنوقت به جای از بین بردن این چیزها ، مسئولین ما دنبال چه هستند؟...
میخواستم مطلب دیگری بنویسم اما واجب دانستم اینچنین بنویسم هر چند که همه خوب میدانیم و لازم به گفتن من نبود. نتوانستم جلوی نوشتن خود را بگیرم.
باشد روزی که رستگار شویم.
صبح دم در عرصه ی بازار،مست
عارفی دیدم روان در خانه ی خمار،مست
زاهدی دستم گرفت و خانقاه شیخ برد
شیخ در سجاده دیدم،خرقه و دستار،مست
سر درون باغ بردم سربسر مستانه دیدم
باغ مست و زاغ مست و طوطی در گلزار،مست
کاروانان میگذشتند از کنار دجله ای
کاروان مست،ساربان مست،اشتران قطار،مست
باده نوشان جمع بودند جرعه ای دادند مرا
جام مست و کام مست و گنبد مینا،مست
شمس تبریزی دو بیت از جانب حق راست گفت
عاقل از کردار مست و جاهل از گفتار،مست
چشم من گم شد تو پنجره ها، نيومدي گفته بودم واسه خاطر خدا، نيومــدي
يكي گفت شباي مهتاب بشينم دعا كنم بالارفت دستاي من واسه دعا، نيومدي
دل من اسيرچشماي تو شد حتي واسه اين كه اين ديوونه روكني رها، نيومدي
واسه تو نوشته بودم كهدلم ديوونته تو گذاشتي به حساب يه خطا، نيومدي
يكي گفت اول راه سختِ مجنوني هنوز سر گذاشتم به دل بيابونا، نيومـــدي
يكي گفت برو واسه كبوترا دونه بريز دلمو ريختم واسه كبوترا، نيومـــدي
سبزه زندگيمو بستم به غوغاي ضريح امانت دادم اونو دست رضا، نيومدي
نذرمو نوشتمش رو گلا تا يادم نره نذرا رو يكي يكي كردم ادا ،نيومـــدي
گفته بودم يه كسي بياد بگه آخــــرشه لااقل بيا براي يه نگاه ، نيومـــــدي
گفته بودن بيا ازعشق تو ديـــوونه شده لااقل براي خاطــــر شفا، نيومــــدي
آشناترين غريبه اي توي قصه هاي من منو كشتي توغريب و آشنا ، نيومـــدي
چه بياي وچه نيايي سرحرفم مي مونم تأخيراتو مي زارم پاي وفا، نيومـــدي
ديدمت رد مي شدي از كوچه هاي خاطره التماست كردم و گفتم بيا ، نيومــدي
اين روزا هيچ نامه اي به مقصدش نمي رسه تو شدي مثل جواب نامه ها، نيومدي
خوبيا تموم ميشن ميرن يه جا تو خاطره مثله توكه رفتي سراغ خوبيا، نيومــدي
نميگم بيا اگه دوس نداري بياي ، نيا لااقل فقط بهم بگو چرا ، نيومــــدي؟
پ.ن: با تشکر از دوست خوبم « دختر باران»،که اجازه استفاده از شعرشون رو به من دادند.
زندگی :
یه حسی،یه فریب مداوم که توی مغزم میلوله و من رو با خودش میکشونه
به جاهایی که مقصدی نداره.انگار این بی رحم افساری نداره،
سرکش و رام نشدنی...
عشق :
دلدادگی به تمایلات درونم، به همون چیزهایی که همیشه توی افکارم میپروروندم،
با شادیهایش شاد باشم و با غمهایش غمگین..
این حسی که همیشه برایش نفر اول باشم،نفر اولی که مرا بپذیرد...
اما با قیمتی سنگین... به قیمت فنا شدن....
به قیمت از دست دادن خیلی چیزها... احساسم،غرورم،خواسته هام،
و آخرش تنهایی...
وانهاده گی :
آیا درک شده ام؟ آیا باور شده ام؟ آیا همیشه اینگونه باید باشد
که او از من بگریزد و پنهان کند؟ آیا همیشه باید چوب تفاوت را بخورم؟
اینکه من همیشه با نامن مقایسه شوم؟...
حسادت :
حسادت در عشق زاده این تصور است که من مورد پذیرش معشوق نیستم.
از این رو چیزی اسیروار و برده وار در من باید وجود داشته باشد.
این اشتیاق تصاحب جایگاهی است که من نمیتوانم داشته باشم.
اما من تحمل میکنم و نیروی حسادت را بر خویشتن خود میشورانم
و اینگونه گام بر تباهی خود میگذارم...
بن بست :
بغضها و بغرنجهای من است و این دشواری نا سازگار تصور من است
که من دوست داشته نمیشوم...
فنا شدن :
سرانجام اين« «خود»ـ خواهي» است كه نوع را پيش مي برد. حتی درتمنايِ عطوفت نيز خود خواهي حضوري پا بر جا دارد. اما من ايستادگي مي كنم و از آن جا كه در قبال اين كار چيزي به دست نمي آورم «خود» را تباه مي كنم!...
دوست داشتن :
« دوست ات دارم» تنها به ظاهر نماد عشق است ، بسياري با گفتن آن آگاه يا ناآگاه انسان را فريب مي دهند، مرزهاي عطوفت انساني را بايد در تهي ـ بودِ واژگان و سخن ها پيش برد. زيرا «انسان»ناگزير از تنها بودن است و اگر بنا باشد كه مهر ورزي اش را بر پايه ي مقابله به مثل پيش برد ، دنيا را پر از نفرت و كينه خواهد كرد. خاموش بودن در برابر حرارت ديگران سرانجام تعيين كننده است.
تفاوت :
« تفاوت» من در چيست؟ يك حس اخلاقي دروني كه نمي خواهد به جز از خويش از كسي یا چيزي مايه اي بگيرد.من اهل سواري گرفتن نيستم. من از اين تصور مي گريزم كه معشوق را به هر راه در مشت خويش داشته باشم و او را به آن جا بكشانم كه مي خواهم .
تناقض از همين جا زاده مي شود : من در كوشش براي آزاد كردن یا آزاد گذاشتن او، او را از دست مي دهم؛ در اين كوشش من نزديك نمي شوم ، فاصله مي گيرم.
چرا من نمي توانم او را تنها از آنِ خويش داشته باشم؟
اين گونه مايوس شدن ها هميشه براي من گران مي افتد؛ از آن جا كه به بن بست بر مي خورم و از آن جا كه اين « بغرنج »براي من حتی از انديشه ي فلسفي هم ريشه دار تر و با اهميت تر است ناشايست بودن خود را به گونه اي ژرف احساس مي كنم ، در پيچش اين درد است كه انديشه ي فنا شدن همه سپهر روحم را پر مي كند؛ شقيقه هايم با حالت انفجاري به من فشار وارد مي كنند ،چشم هايم مانند چشم هاي يك انسان مرده از حدقه در مي آيدو قلب ام لبريز از تاسف مي شود.
و حرف آخر :
و حرف آخری که پایانی در آن نمیبینم.نمیخواهم که آن را بپذیرم.شاید یک نوع دیوانگی باشد. درست همین جمله:
«نمیخواهمت...هرگز،هرگز..»
و این آغازیست برای فنا شدن، برای دچارش گشتن...
سلام به همه نازنینان
میلاد حضرت فاطمه(س.ع)و روزمادر رو به همه مادران سرزمینم ، و مادر مهربان خودم تبریک میگم.
خوب میدونم اگه مادرم نبود هیچ وقت این روزهای بی کسی رو نمیتونستم تحمل کنم. این روزهای غربت ،این روزهای دلشوره... میخوام اینجا از همین دریچه بهش بگم که چقدر دوستت دارم و چقدر بدون تو هیچم.
شعر زیر رو چند سال پیش برای مادرم گفتم ولی تا حالا هیچ وقت واسش نخونده بودم. این شعر و متن زیرش رو تقدیم میکنم به مادر عزیز خودم و دیگر مادران این سرزمین.
می رسد از جاده های دوردست تکسوار زندگانی و وفایم، مادرم
می کند احساس را بازیچه دست نسیم گونه های داغدارو بی قرار،مادرم
چشمهای پر ز اشکش روز و شب می کند اندوهزار غصه هایش را لبالب،مادرم
من به آرامی نگاهی میکنم بر پیکرش همچو بیدی بر لب دریا نشسته بی صدایی،مادرم
مثل خورشید است هنگام طلوع آتشین صورت درد آشنا و مهربان،مادرم
با همه درماندگی از سرنوشت و زندگی باز هم دلخنده دارد بر لبان مادرم
تا شبی تنها نشیند در سجود زیر سقف جاودانی ،مادرم

به مادر
ای صبور همیشه...ای که استقامت در تو به حیرت می نگرد چه صبری داری تو مادر..
می دانیم که غمت دریاست..از دریاست..به دریاست...هنوز تو ساکتی و چشم دوخته ای به آن بیکران ..مگر تو در غروب آن موج ها چه می بینی؟ می دانم که خدا را دیده ای که اینگونه دل شکسته شدی ..امید هایت ..زندگیت را این دریا در خود فرو خورد.اما تو هنوز ایستاده ای ..چه صبری داری تو مادر..
چه صبری داری تو مادر...
سجده می کنم تو را...مادرعزیزتر از جانم،میدانم که تنها توئی سنگ صبور این فرزند دل شکسته...
مادر بر پایت بوسه می زنم...بپذیر..به درگاهت چه بگویم...
خدا خود در آفرینش تو به تحیر می نگرد که تو اینگونه چگونه ای؟؟؟
خدا را...ما را از دریای بیکران مهرت بی نصیب مگذار...
ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي
چه كنم كه هست اينها گل باغ آشنايي
مژه ها و چشم يارم به نظر چنان نمايد
كه ميان سنبلستان چرد آهوي ختايي
سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن
كه شنيده ام ز گلها همه بوي بيوفايي
به كدام مذهب است اين به كدام ملت است اين
كه كشند عاشقي را كه تو عاشقم چرايي؟!
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
كه تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي
به قمار خانه رفتم همه پاكباز ديدم
چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي
در دير ميزدم من كه ندا ز در در آمد
كه درآ درآ "عراقي" كه تو هم از آن مايي
تو دل یه مزرعه ، یه کلاغ رو سیاه
هوایی شده بره ، پابوس امام رضا
اما هی فکر می کنه ، اونجا جای کفترهاست
آخه من کجا برم ، یه کلاغ که رو سیاست
من که توی سیا هی ها ، از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوتر ها ، با چه رویی بپرم
تو همین فکرا بودش ، کلاغ عاشقمون
یه دلش می گفت برو، یه دلش می گفت بمون
که یه هو صدایی گفت ، تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن ، تو یه زایری برو
من که توی سیا هی ها ، از همه رو سیاه ترم
میون اون کبوتر ها ، با چه رویی بپرم
