تبليغاتX
سرزمین باران

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

روزی که بیائی

سلام به دوستان گلم

برای این پست تصمیم گرفتم دوباره شعری ازاستاد احمد شاملو را برای شما نازنینان بنویسم . هر چند این روزها نه حس نوشتن دارم و نه باور بودن فقط امیدوارم ...

شاید این امید چیزی بیهوده باشد اما باز ... زندگی  باید کرد.

 

"روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف،زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ئیست

تا کمترین سرود،بوسه باشد

روزی که تو بیایی ،برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار میکشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم "

 

 

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 3:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386

شروع دوباره

سلام به همه دوستان عزیزم

خیلی از شما نازنینان متشکرم که تو این مدتی که من نبودم تنهام نذاشتید و بازم مثل همیشه با نظرات خوبتون من رو شاد کردید.هر سفری خلاصه پایانی داره و سفر من هم مثل بقیه تمام شد و دوباره روز از نو و روزی از نو...

برای شروع دوباره شعری از استاد احمد شاملو انتخاب کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.

 

"دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است

زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی میکنی

بر زمین تو،باران،چهرة عشق هایت را پرآبله کرده

پرندگانت همه مرده اند

در صحرائی بی سایه و بی پرنده زندگی میکنی

آنجا که هرگیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر میشود

دیگر جانیست

قلبت پر از اندوه است

خدایان همه آسمانهایت بر خاک افتاده اند

چون کودکی

بی پناه و تنها مانده ای

از وحشت میخندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت میدهد

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست میداشتم

که من دوست میدارم

دوشادوش زندگی،در همه نبردها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود

واکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهائی

به زانو درمی آوری

آیا تو جلوة روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟-

انسانهائی که من دوست میداشتم

که من دوست میدارم؟

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

میترسی- به تو بگویم- تو از زندگی میترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هردو میترسی

به تاریکی نگاه میکنی

از وحشت میلرزی

و مرا کنار خود

از یاد

میبری"

نوشته شده توسط مرد بارانی در 7:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

دوشنبه یکم مرداد 1386

به سوی وطن

سلام، سلام، سلام

امروز یکی از روزهای خوب زندگیمه............چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون.........چون که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون بعد از شش ماه دوری از وطن،

دارم میییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییرم  خونمون.

پس اومدم هم از شما دوستان برای این مدتی که نیستم رخصت بخوام.و هم بگم که لطفا من رو با نظراتتون تنها نذارید. من سعی میکنم حتما تو اولین فرست به وبلاگم سر بزنم. البته اگه وقتی برام باقی بذارن.

همشهریهای گلم که تو این مدت همراه همیشگیم بودن و من رو با نظرات خوبشون تنها نذاشتن ، اگه دوست داشتن که با هم بیشتر آشنا بشیم، حتما برام پیغام بذارن تا قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم.خیلی خوشحال میشم از نزدیک ببینمشون.

فدای مهربونی های همتون. من رفتم تا اواخر مرداد ماه اگه زنده موندم برمیگردم پیشتون.

گلهای زیر هم تقدیم به تک تک شما مهربانان. خیلی دوستون دارم.

 

 

وطن، نام تو، نام نامداران

 

همه فصل تو بادا نوبهاران

 

وطن،سبزی، سپیدی،سرخ گونی

 

مبادا دشمنت را جز زبونی

 

  

 http://rudsar.blogfa.com

یا حق

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 7:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت