تبليغاتX
سرزمین باران

عشق و وفا در بهار آشنايي مي شكفد

عشق،يك ابتلاست

اين تو نيستي كه عشق را مي آفريني تو فقط به عشق دچار ميشوي

عشق،همچون نسيم ميوزد و همچون نسيم مي رود

هنگامي كه نسيم عشق مي وزد،شادماني كن و تن به آن بسپار

و هنگامي كه مي رود،تنها بگو:خدانگهدار.

عشق،چيزي نيست كه بتواني آن را در قفس نگه بداري.

عشق،آزاد است.

عشق،پرنده ايست آزاد و رها.

اگر عشق را در قفس بيندازي،ديگر نميخواند.

بگذار عشق آزادانه بيايد و هرگاه خواست،برود.

در قفس را هميشه باز بگذار.

اصلا چرا قفس را دور نيندازي؟

آن را ويران كن و دور بينداز.

پرنده عشق را نه در قفس،بلكه هنگام پرواز در آسمان تماشا كن.

بدين سان از تماشاي عشق و پرواز دل انگيزش بيشتر لذت خواهي برد.

اگر عشق آمد شاد باش.

اگر عشق رفت،به او بگو:"اي عشق!مي روي و دلم تنگ ميشود".

كسي را كه دوست مي داري اسير توقعات خود نكن.

از عشق خود ابري بساز باران ساز

و بر او بي دريغ ببار.

بگذار معشوق تو،زير بارش بي امان باران عشق تو،...ببالد

و خود را به خورشيد برساند.

باليدن و نورانيت او را تماشا كن و شاد باش.

اين گونه است كه عشق مي ماند و نميرود.

زيرا احساس آزادي ميكند.

عشق هركجا كه خود را آزاد ببيند،مي ماند.

عشق ،تاب قفس ندارد.

عشق،عادت هم نيست

عشق،معنويتي بي مرز است.

تو نمي تواني عشق خود را پنهان كني.

عشق،اثيريست،نشت ميكند وبه مشام مي رسد.

تو عجز خود از عشق ورزيدن را نيز نمي تواني بپوشاني.

مهم آن نيست كه معشوق تو مي آيد و مي رود

مهم آن است كه تو همواره دلي پرمهر داشته باشي.

مهم آن است كه آتش عشق تو،علي رغم بي وفايي هاي معشوق

همچنان گرم و روشن بماند.

عشق،رودخانه ايست كه بين دو ساحل جريان دارد

اگر عشق از يك طرف ساحل ناپديد شود،از طرف ديگر نيز ناپديد شده است.

هيچ رودخانه اي نمي تواند بين يك ساحل جاري باشد.

به عشق وفادار باش.

معشوق ممكن است بيايد و برود.اما عشق بايد براي هميشه بماند.

عاشق و معشوق هر دو بايد به عشق وفادار باشند.

عاشق و معشوق مانند ريشه هاي يك درختند

ريشه هاي خوب و ريشه هاي بد

بارور و نابارور

در دل خاموش خاك،تنگ يكديگر را در آغوش گرفته اند

عاشق و معشوق نيز از هم جدا نيستند

جايي در اعماق تاريك زمين،

ريشه هاي آنها به هم مي پيوندد.

 

پ.ن:از همه دوستان خوبم عذرخواهی میکنم از جهت اینکه نمیتوانم زود به آنها سر بزنم. چند وقتیست در خود میلولم.تا جایی که بتوانم حتما پیشتان می آیم.مرا ببخشید .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

خیال نکن ماهی ….!!!

وسعت سیاهم را از تو خواهم گرفت تا بی معنا شوی!

با اینکه نمیخواستم این بحثها را به اینجا بکشونم ولی گوش کن.

وقتی عاشق میشی،من-دیگه برات معنایی نداره.عشق یعنی من رو بی معنا کردن.یعنی هیچ شدن و محو شدن.تو این مرحله هست که به روحت اجازه میدی که بزرگ بشه. روحت بزرگ میشه و تو میبخشی،روحت بزرگ میشه و معنای درستی از عشق به زندگی میده. وقتی عاشقی،زندگی سرشار میشه از قشنگترین و زیباترین،معانی.فقط شرطش اینه که من- وجودت رو بی معنا کنی.

تنها آرزوم اینه که تو هم به زودی معنا در بی معنایی رو تجربه کنی.تا بفهمی ماه با آمدن روز هم آن طور که تو فکر میکنی بی معنا نخواهد شد. ماه همیشه ماه هستش،چه در تاریکی و سیاهی و چه در روشنایی و سپیدی.

دیشب پشت جلد کتاب "گلپونه ها" از هما میرافشار رو می دیدم،یادت هست چی نوشته بودی اونجا؟"بی تو من زنده نمانم،بی تو هیچم به خدا"

این همون بی معنا شدن هستش.مشکل اینجاست که تو خودت رو گم کردی،خودت رو فراموش کردی.تو بی معنا بودی به معنای واقعی،یه عاشق واقعی .ولی افسوس که همه این چیزهای خوب رو فراموش کردی.

آره جونم،من ماهم… خیلی هم ماهم.چطور اون زمون که بی من زنده نمیموندی ،ماه بودم….ولی حالا نیستم؟درسته بعضی وقتها آسمون ابری میشه و ماه پشت ابر میمونه،ولی خلاصه از پشت ابر بیرون میاد.باور نداری؟

آره توقلبت سیاه شده، ظلمت تمام وجودت رو در بر گرفته. هیچ چیز رو نمیبینی.فقط به امتداد سیاهی نگاه میکنی. به کجا فرار میکنی؟از این بن بست به کدوم بن بست داری کوچ میکنی؟تو فکر میکنی با فرار کردن همه چیز درست میشه؟ نه... سخت در اشتباهی.

بن بست پایان راه انسان نیست.برای پیدا کردن راه نیازی به بلد بودن نداره،راه خودش انسان رو به مقصد هدایت میکنه. من مثل تو فرار نمیکنم . من هستم چون احساس هست، من هستم چون عشق هست. من احتیاجی به اومدن به بن بستی که تومی سازی ندارم.هر چند اگه بخوام بیام خیلی راحت پیدا خواهم کرد. ولی پیشکش خودت باشه.امیدوارم روزی از این بن بستی که برای خودت ساختی  بیرون بیای.

 

       

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

سلام دوستان عزیزم

 

چند روزه اصلا حس و حال درستی ندارم،نه خواب به چشمم می یاد و نه میتونم

کارهای خودم رو درست انجام بدم.این بغرنجهای لعنتی نمیزاره راحت باشم.تازه داشتم یه خورده به زندگیم سروسامان میدادم.دیگه داشت همه چیز درست میشد. که یهو سره یه ندونمکاری همه چیز به هم خورد.دیروز تو سرویس یکی از همکاران داشت حرفای شیرین و خنده دار میزد و بقیه هم میخندیدن.ولی من هیچ حسی نداشتم.به خودم گفتم:چی شد اون محمدی که وقتی تو یه جمع بود همه دورش حلقه میزدن و هیچ وقت خنده از لباش جدا نمیشد؟ همیشه تا من با دوستام نبودم اونها هم هیچ جا نمیرفتن؟ همیشه میگفتن اگه محمد میاد ما هم میایم. راستی واقعا چی شد؟؟؟ چرا به این روز افتادم؟آیا واقعا برای اینکه میخوام درست زندگی کنم و چیزی رو که دوست دارم و عاشقش هستم رو داشته باشم،باید زجر بکشم؟؟چرا باید برای گذشته ای که اعتقاد دارم خیلی وقتها من مقصر نبودم،عذاب بکشم؟؟مگه این دنیای لعنتی چه قدر ارزش داره که این دو روز زندگی با رنج و عذاب بگذره؟وقتی هیچ چیز برای هیچ کس ارزش نداره.چرا باید روزهای خوبی که میتونیم داشته باشیم با رنج و عذاب و تنفر و کینه از هم بگذره؟؟؟واقعا بس نیست این همه زجری که میکشیم؟؟؟

امروز یکی از دوستان خوبم برام کامنت گذاشت که دیگه سر کار نمیرم چون حقم رو به من نمیدادند.کجای این مملکت آدم به حق خودش میرسه؟؟هیچ جا. چرا باید یه جوان هم سن و سال من تو یه آزمایشگاه با هزار جور مواد شیمیایی کار کنه و زحمت بکشه و هزار جور عوارض این مواد رو تحمل کنه و آخر هیچ ارزشی برای کسی نداشته باشه؟؟؟

حالا یه درد سر دیگه هم سراغم اومده.یه جرم دیگه هم دامنگیرم شده و اون اینه که چرا 79 کیلو وزن دارم؟باید 64 کیلو بشم.آخه من چه تقصیری دارم که اگه آب هم بخورم بازم چاق میشم؟به خدا من غذا کم میخورم.این مسئله ارثی هستش.ولی کو گوش شنوا.خودش هر روز کباب ترش میخوره و هزار جور غذا های چرب و لذیذ،اصلا هم چاق نمیشه.بعد من این وسط محکوم میشم به جرم چاقی.تصمیم گرفتم برای رفع این اتهام شروع به ورزش کردن کنم و یه جوری خودمو برسونم به 64 کیلو(حالا این 64 کیلو با چه حسابی بدست اومده،بماند.من هم مثل شما نمیدونم)ولی مثل اینکه چاره ای ندارم.یعنی میشه از 79کیلو بشم 64 کیلو؟؟؟؟

بسه دیگه زیاد حرف زدم.حوصله شما رو سر آوردم.انشالله همه مشکلاتشون

حل بشه.شما هم برای من دعا کنید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط مرد بارانی