



| لحظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام ، مستم باز ميلرزد، دلم، دستم باز گوئي در جهان ديگري هستم هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ هاي، نپریشي صفاي زلفکم را دست و آبرويم را نريزي، دل اي نخورده مست لحظه ديدار نزديك است |
پ.ن:میخواستم یه آپ دیگه ای کنم ولی گذاشتم تا بعد از مسافرت
التماس دعا
سلام دوستان نازنينم
از اينكه چند روزي نتونستم خدمت برسم و انجام وظيفه كنم و جواب نظرات قشنگتون رو بدم طلب بخشش ميكنم. تاخير من از اين بابت بود كه به علت تغييرات جوي شبكه اينجا قطع شده بود ولي خدا پدر اين ايران سل را بيامرزه كه لااقل ميتونستم نظراتتون رو بخونم. از همه شما عزيزان تشكر ميكنم.
راستش از شما چه پنهان تصميم داشتم چند روزي به مسافرت برم و به خانوادم سري بزنم. كه به علت همين مشكلات آب و هوايي كنسل شد. و من هم مسافرت رو موكول كردم به اول بهمن ماه كه حدود 15 روزي نيستم.خلاصه اگه نتونستم به شما عزيزان سر بزنم به بزرگواريتون ببخشيد.
ايام سوگواري سرور و سالار شهيدان را به همه عاشقان و شيفتگان آن حضرت تسليت عرض ميكنم. چقدر دوست داشتم امسال ميتونستم اين ايام رو تو شهر خودمون باشم آخه اونجا تو محل خودمون براي من يه حس و حال ديگه اي داره. مسجد محلمون كه مسجد صاحب الزمان(عج) هستش هر سال در روز عاشورا تمام هياتها رو دعوت ميكنه اونها يي كه رودسري هستن حتما روز عاشورا به مسجد محل ما رفتن. اصلا اسم خيابون ما هم 72 تن هستش. خلاصه اونجا يه حس و حال ديگه اي داره. خوش به حال اونهايي كه اونجا هستن. اميدوارم همه ما از امام حسين(ع) درس آزادگي و استقامت رو ياد بگيريم كه فرمودند: اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.
اميدوارم قبل از رفتنم فرصتي دست بده تا دوباره بتونم وبلاگم رو به روز كنم.
دوباره اين ايام را به همه شما خوبان تسليت ميگم.

تنهايي برايم عادت شده.ولي گاهي وقتها آزارم ميدهد.هوا اينجا كمي سرد شده،غروب دريا دلگير و دلگيرتر شده.همه جا صحبت از برف و سرماست ولي اينجا...
حساب ثانيه ها را دارم،كار ساده اي نيست ، همين قدر ميدانم كه دلهره اي شيرين مرا با خود به انتهاي بودن ميبرد،و به آرامي در من ريشه ميدواند.
تنهايي وسعت دستان من و توست كه فرسنگها از هم دورند،تنهايي حرفهاي نانوشته من و توست كه تاب تحملم را ميكاهند. با كدامين خاطره پشت پنجره تقدير نشسته اي؟ خاطره اينجاست...بين دستان من و تو... بين نگاه هاي ملتمسانه من...بين احتراق من، بين ترديد تو...
ترديد....ترديد....ترديد به بودن من،به باور تو...
آه كه چه غريبانه دور ميگردي،چه غريبانه مينگري بر من، از واژه هاي عصيانم...
آه كه چه كوچكي با همه بغضهايت، وچه تاريك...مرا ميراني از خود از ضمير خود از وجود من... كاش باور داشتي كه زندگي گرمي دستان به هم پيوستست...

آدمک آخر دنیاست، بخند آدمک مرگ همین جاست، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست، بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذي ماست، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست، بخند
راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که در جاست،بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست، بخند
خوابيده بودم، در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم. به هر روزي كه نگاه ميكردم، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا. جلوتر ميرفتم و روزهاي سپري شده ام را ميديدم. خاطرات خوب،خاطرات بد،زيباييها، لبخندها،شيرينيها،مصيبت ها،و ...همه و همه را ميديدم.
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است.نگاه كردم،همه سخت ترين روزهاي زندگيم بودند.روزهايي همراه با تلخيها،ترس ها، دردها،بيچارگيها.
با ناراحتي به خدا گفتم:«روز اول تو به من قول دادي كه هيچگاه مرا تنها نمي گذاري.هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم.چگونه، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها،مصيبت ها و دردمنديها تنها رها كني؟ چگونه؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد. لبخندي زد و گفت:«من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخي و شادي، در گرفتاري و خوشبختي، من به قول خود وفا كردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نكردم، حتي براي لحظه اي، آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني، جاي پاي من است، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم!!!»
برگرفته از يك افسانه عاميانه برزيلي

گيلان ، اوي گيلان
کو ستاره فان درم تي چومانه سويا نده ؟
کوزيمينا سربنم عطرتي زانويا نده ؟
مي پاتان آپيله سوغات مي پابراندگي
کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده
بائيد آي دس براران ئيپچه مي لبلا بيگيرد
هه چينه ي کول ده بدا مي شانه ، چانچويا نده
ولانيد جغدازنم پسکلا پوشان بموجم
بدامي خونا بجار ، آنقده زالويا نده
کوي دانه آينه ر مي ديل سفره واکونم
خورا زرخا نكونه توشكه خو ابرويا نده
می چومان تیرپیری شه خورشید سورما چی وابو
بدا دونيا واويلان مي چشم کم سويا نده
گيلان – اوي گيلان ! مي دردا نتانه چاره کودن
اگه دس نخسه حکيم تي گيله دارويا نده
شعر توم بجارا واش پوراکونه تاچکره
اگه قوت تي پلا «شيون»بازو يا نده
برگردان فارسي
به کدام ستاره نظر اندازم که برق چشمان ترا نداشته باشد ؟
سر بر دامن کدامين زمين بگذارم که عطر زانوي تو از آن برنخيزد . ؟
آبله کف پايم سوغات ايام پا برهنگي من است . از کدامين کوچه بگذرم که بوي کودکيم را ندهد؟
بياييد اي دوستان دوران همبازي من ! کمي هم ناز مرا بکشيد ، نگذاريد شانه ام به چانچو (چوبي که بر دوش مي گذارند و دوزنبيل از دو سر آن مي آويزند تا باري را به سامان برسانند کولي رايگان بدهد!
نگذاريد من غمگنانه ، پس پشت خاطرها پرسه بزنم
نگذارید خونم را شاليزار به زالو بخوراند .
براي کدامين آينه ، سفره دلم را بگشايم که شادي را از او نگيرم و گره بر ابروانش نيندازم ؟
چشمانم سياهي مي رود پس سرمه خورشيد چه شده است ؟
نگذاريد دنيا براي چشمان کم سوي من پشت چشم نازک کند .
گيلان – آهاي گيلان ! دردم را نمي تواند چاره بکند حکيمي
که از داروهاي محلي تو دست نويس نسخه نداشته باشد .
علفهای هرز تا بالای قوزک پای شالیزار جوان شعر خواهد رسید
اگر برنج تو به بازوي شيون توانايي ندهد
پ.ن: سوم دی،سالروز تولد شاعر و آزادمرد گیلان،شیون فومنی گرامی باد
پ.ن:وب سایت رسمی شیون فومنی
روحش شاد![]()