تبليغاتX
سرزمین باران

سلام

 

از همه دوستان عزيزي كه تو اين مدت به ياد من بودند و با نظرات زيباشون نسبت به من لطف داشتند صميمانه تشكر ميكنم. تشكر ويژه اي هم از فرزانه خانم ميكنم بابت تمام خوبيها و مهربانيشون نسبت به من. اميدوارم كه بتونم محبتشون را جبران كنم.

راستش نميدونستم چي بايد بنويسم به مادرم گفتم حالا به دوستام چي بگم ؟ آخه نيست من يه خورده خجالتي هستم... مادرم يه جمله گفت كه بنويسم و خودم رو خلاص كنم. من هم به احترام مادرم اين جمله را مينويسم:

 

 

محمّد پَر...

 

راستش همه چيز يهو پيش اومد و تا چشم به هم زدم ديدم سر از سفره عقد در آوردم. اصلا قرار نبود كه عقدي در كار باشه. تازه ما ميخواستيم بشينيم با هم حرف بزنيم و كدورتهاي گذشته را حل كنيم. چيزهاي بي خودي كه به خاطرش سه سال از بهترين سالهاي زندگيمون رو از دست داديم و به خاطرش خيلي عذاب كشيديم. ولي خدا رو شكر كه هر دو فهميديم نبايد زندگي را زياد سخت گرفت. گذشت بهترين چيز در زندگي هستش كه محبت را زياد ميكنه. تو اين سه سال ياد گرفتم كه صبور باشم. و اين خودش برام يه دنيا ارزش داره. تو اين سه سال هر وقت كه به شهرمون ميرفتم برام عذاب آور بود ولي اين دفعه خيلي فرق ميكرد. يه حس و حال ديگه اي داشتم.

سرتون رو درد آوردم، خلاصه... ما هم بلههههههه.........

البته مراسم موندش براي تابستان،فقط يه مهموني خانوادگي ترتيب داديم و عاقد اومد خونه و خطبه عقد براي ما خوندش. چون ماه محرم بودش جشن نگرفتيم.

ميخوام از همين جا از مادر عزيزم كه تو اين سه سال همراه من بودش و به من اميد و دلگرمي ميداد تشكر كنم و بگم كه بدون مادرم هيچ وقت نميتونستم به چيزهايي كه ميخواستم برسم. اميدوارم بچه خوبي براش بوده باشم.

 

و اما بعد...

 

گويند که سنگ لعل شود در مقام صبر

 

آري شود، اما به خون جگر شود

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط مرد بارانی