تبليغاتX
سرزمین باران

نوروز،به عنوان یکی از جشنهای ملی در ایران،دارای سابقه بسیار طولانی در تاریخ است. در منابع تاریخی و اسطوره ای آمده است که جمشید،جشن نوروز را به شکرانه اینکه خداوند « گرما و سرما و بیماری و مرگ را از مردمان گرفت و سیصد سال بر این جمله بود» برگذار کرد.

این رسم کهن و اساطیری ، با پشت سر گذاشتن اعصار ، دوران و سلسله ها،شاید از محدود رسمهایی است که کمتر آسیب دیده و عشق و باور مردم، آن را از گزند کسانی که میخواستند به بهانه های قومی و مذهبی محو و منسوخ کنند، در امان داشته است. این رسم کهن، نماد به فراموشی سپردن فرسودگیها و کهنگی ها و پذیرش تغییرات و دگرگونیهای تازه و نو کردن زمانه و نشانه روز و روزگاری تازه است.

و اما بعد...

یک سال دیگر گذشت ، با همه فرازو نشیبهایش . باز هم  وقت آن رسیده که بنشینم و روزهای رفته را مرور کنم. کمبودها را دریابم و اشتباهاتم را اندیشه کنم و راهی تازه برای جبرانشان در سال جدید پیدا کنم. وقت آن رسیده که با خودم خلوتی داشته باشم و آنچه را که بر من گذشت از روبروی چشمانم عبور دهم. و خدا را شکر کنم که من را از یاد نبرد و همیشه همراهم بود و دعا کنم برای تمامی دوستانم و خانواده ام که به من قوت قلب دادند و همراهم بودند.

آموختم که :

آموختن آسان نیست.

خستگی هرآن در کمین است. آزرده میشوی،احساس شکست میکنی،شک میکنی که رها کنی و بگذری. می خواهی به کناری روی و وانمود کنی که اتفاقی نیافتاده است.

اما نه!...

تو بازنده نیستی که یک مبارزی،

پیش از آنکه برنده باشیم،باید بازنده باشیم.

باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.

باید آزرده باشیم تا روزی توانمند شویم.

اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی، در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود.

 

                        

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

اين روزها كه ميگذرند حال عجيبي دارم. هميشه تازه شدن طبيعت همراه با تكاپو و حركت و هيجان  هستش. اينجا كه از همين حالا خيلي شلوغ شده.مسافران نوروزي از همين حالا اومدن و كلي شهر را شلوغ كردن. قيمتها هم چند برابر شده. ما كه زود خريدامونو كرديم كه به گروني برنخوريم. ياد قديما بخير... اين موقع ها كه ميشد، پدرم برامون لباس تازه ميخريد و ما هم با كلي خوشحالي منتظر تحويل سال مينشستيم تا بريم خونه اقوام و عيدي بگيريم و كلي حال كنيم. يادمه هميشه اولين جايي كه ميرفتيم خونه مادر بزرگ پيرم بود كه تو حياط خونه ما واسه خودش يه خونه كوچولو داشت يادمه هميشه عيدي بهمون تخم مرغ ميداد. يادش بخير و خدا بيامرزدش. هميشه آرزو داشت كه منو تو لباس دامادي ببينه. ولي عمرش كفاف نداد. خيلي منو دوست داشت. صبح كه ميخواستم برم مدرسه هميشه برام شير تازه گرم ميكرد و با برنج ميداد كه بخورم . آخه من خيلي شيربرنج دوست داشتم. امروز خيلي به يادش بودم. حتما اونم به ياد من بود. خدايش رحمت كنه.

بگذريم.... كلي كار عقب افتاده دارم كه بايد انجام بدم. تازه غمم گرفته ديپ آخر سال. امسال نوبت من هستش كه شب آخرسال پالايشگاه باشم و به همراه چند تا از همكاران واحد توليد بريم و ديپ آخر سال را انجام بديم.( ساعت 24 شب آخر هر سال بايد از تمام مخازن موجود نمونه گيري انجام بشه و ارتفاع مخازن كه همان dip مخزن هستش و وزن مخصوص موجودي آنها كه همان specific gravity هستش براي بدست آوردن وزن موجودي مخازن و ثبت آنها به عنوان توليد سال گذشته محاسبه بشه  كه به اصطلاح به اين كار ديپ آخر سال ميگن). خلاصه امسال شب عيدي خونه نيستم هرچند كه تحويل سال هم صبح هستش.

پيشاپيش فرا رسيدن نوروز و سال جديد را به همه شما عزيزان تبريك ميگم و اميدوارم سالي پر از موفقيت و كاميابي پيش رو داشته باشيد. روزهاي خوب و خوشي را براتون آرزو ميكنم.

 

            

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

براي تازه شدن هيچ وقت دير نيست،يه روزي به جايي رسيده بودم كه ديگه هيچ اميدي و هيچ هدفي براي زندگيم پيدا نميكردم.زندگي طوري برام ميگذشت كه انگار به آخر رسيده.روزها و شبها برام خيلي بي تفاوت و بدون هيچ چيز تازه اي ميگذشت. بي خوابيهاي دائمي و سردردهاي شديد شبها آزارم ميداد. دنيا برام تيره و تار شده بود. يه روز به خودم اومدم و گفتم تا كي بايد همين طور بشينم تا ببينم سرنوشت منو به كجا ميرسونه. تا كي بايد ببينم كه چطور زندگيم از دستم داره ميره.بايد بلند بشم و فكر چاره اي بكنم.

مثل تمام آدما كه هر وقت گرفتار ميشن به ياد خدا مي افتند ، منم از ته قلبم دعا كردم، دعا كردم كه كمكم كنه تا بتونم دوباره رو پاي خودم بايستم، تا دوباره اعتماد به نفس خودم را بدست بيارم، تا بتونم اشتباهات گذشتم را جبران كنم. يادمه كه تا نزديكاي صبح بيدار بودم و دعا ميكردم.

اوايل برام خيلي سخت بود، هميشه به بن بست ميخوردم، اينكه چطور ميتونستم اخلاق و رفتار گذشته خودم را تغيير بدم و آدم تازه اي بشم برام سخت ميگذشت. اما جا نزدم و مقاومت كردم. هميشه به خودم ميگفتم دل قوي دار سحر نزديك است. كم كم تونستم خيلي چيزها را در خودم هضم كنم. تغيير را در خودم احساس ميكردم و از طرفي نگران اين بودم كه نكنه اين همه تلاشم دير بشه و فايده نداشته باشه. اما خدا كمكم كرد و تونستم خودم را ثابت كنم. هميشه ميگم كه اگه خدا كمكم نميكرد شايد محال بود تا دوباره زندگي جديدي را شروع كنم. اين دوري و كناره گيري من از يه طرف و سواستفاده كردن بعضي از اطرافيان از اين فاصله از طرف ديگه باعث شده بود تا يه حس بي اعتمادي نسبت به من به وجود بياد. اطرافيان هم هي به اين آتشي كه به پا شده بود دامن ميزدند.و هي بيشتر تحريك ميكردند. ولي خوشبختانه خدا نذاشت كه حق من پايمال بشه و اون چيزي كه حقمون بود را به ما داد. نذاشت من به زمين بخورم و دوباره دستم را گرفت و بلندم كرد.

حالا خيلي چيزها به من ثابت شد . تو اين مدت خيلي عذاب كشيدم، خيلي چيزها را تحمل كردم . اگه بخوام اين دوران را تعريف كنم شايد بشه يه كتاب بنويسم. هيچ كس نميدونه چه بر ما گذشت. من بودم و خودم و مادرم كه دوشادوش من بود. ولي خدا را شكر خلاصه تونستم موفق بشم و خودم را ثابت كنم.

اشتباهات گذشته ناشي از خامي و كم تجربه بودنم بود ولي بايد گذشته را هر چند كه خيلي سخته ، فراموش كنم و زندگي تازه اي را شروع كنم. يه زندگي كه هميشه آرزو داشتم كه داشته باشم. زندگي همراه با عشق و دوست داشتن. چون اعتقاد دارم زندگي بدون عشق هيچ معني نداره. بايد عاشق بود. فقط عشق هستش كه به آدم نيرو و انرژي ميده.

حالا ميدونم كه گذشت بهترين چيز در زندگي هستش. بايد براي اينكه زندگي به بيراهه كشيده نشه خيلي وقتها گذشت كرد. نبايد زندگي را سخت گرفت. چون خوب يا بد ميگذره. هميشه بايد در سختيها به اين فكر كرد كه لااقل يك نفر هست كه موقعيتش از من سخت تر هستش.

ببخشيد سرتون را درد آوردم ، قصد نصيحت نداشتم ولي فكر كردم شايد يك نفر با خوندن نوشتم به خودش بياد و مثل من دوباره شروع كنه. شايد براش انگيزه بشه كه اميدش را از دست نده. و تلاش كنه.

براي همتون آرزوي موفقيت ميكنم. اميدوارم هميشه خوش باشيد.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک،چک چک...چکار با پنجره داشت؟

                                                                                    (قیصر امین پور)

چیستان

 

ما گنهکاریم،آری،جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست،کیست؟

 

زندگی بی عشق،اگر باشد،همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟

 

زندگی بی عشق اگر باشد،لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن،گریست

 

زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی است

 

عشق عین آبِ ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

 

تا ابد در پاسخ این چیستانِ بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟...

                                                                     (قیصر امین پور)

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

 

وقتی تو نیستی،

                 همه هست ها،

                              هجوم وحشی پریشانیند

                                                       و ثانیه ها،

                                                           مرگ شمار لحظه بودن...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط مرد بارانی