تبليغاتX
سرزمین باران

سلام به همه دوستان عزیز

از اینکه در این مدت که به مسافرت رفته بودم من را از یاد نبردید و با نظرات پرمهر خود دلشادم کردید ممنونم. و از خداوند مهربان برایتان بهترینها را آرزو میکنم.

سفر خوبی بود و پر از خاطرات فراموش نشدنی. در شمال برای کاری به آقا و خانمی مراجعه کردم که بعد از آشنایی بیشتر خیلی به شخصیت این زوج عزیز علاقه مند شدم . این دوست عزیز متاسفانه به بیماری سرطان مبتلا شده و در حال حاضر مشغول درمان هستش و با توکل به خدا بهبودی نسبی ای هم حاصل گردیده. ایشان کارمند بانک هستند و در کنار شغلشون علاقه زیادی به عکاسی دارند. یا بهتر بگویم یک عکاس حرفه ای هستند. خواستم از این پنجره کوچک از زحمتهایی که ایشون و همسر مهربانشون برای بنده کشیدند، تشکر کرده و از همه شما عزیزان خواهش کنم که برای سلامتی ایشون دعا کنید. به زودی یکی از عکسهایی که ایشون زحمت گرفتنش را کشیده اند را آماده کرده و در وبلاگ قرار خواهم داد.

و اما بعد...

یه داستان کوتاه آموزنده ای را خوندم که بد نیست اگه شما نخوندین بخونیدش. برای من که خیلی جالب بود.

سنگتراش ناراضی

در افسانه ها آمده است، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، روزی از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد و گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است. و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

تا مدتها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان نیز ناچارند به حاکم احترام بگذارند. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم آن وقت از همه قویتر می شدم.

در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد، در حالی که روی تخت روانی نشسته بود مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را آزار می دهد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و آرزو کرد که سنگ باشد و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همانطور که با غرور ایستاده بود و به هیبت و شکوه خود می نگریست، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

شاد باشید

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط مرد بارانی

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده ها ت
زير
آفتاب داغ بوسه هات
اي زلال پاك
جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب
اي هميشه آشنا
هر طرف كه مي كنم نگاه
تا همه كرانه هاي دور
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال
تابناك
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك

                                                   «فریدون مشیری»

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط مرد بارانی