تبليغاتX
سرزمین باران

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

به مناسبت سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی

فرازی از وصیت نامه دکتر علی شریعتی

فرزندم! تو می‌توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.

 اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.

با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد

و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،

که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد

و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.

رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیز‌های دیگر به آن صدمه می‌زند.

 

تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

 

اگر پیاده هم شده‌است سفر کن. در ماندن، می‌پوسی.

 هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسان‌ها و تمدن‌ها است.

اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته‌ای، کر باز گشته‌ای.

 افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است.

در اروپا مثل غالب شرقی‌ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان.

این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته‌های ماست.

از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه‌ای به بیرون می‌گشایند و پا به درون اروپا می‌گذارند،

سر از فاضلاب شهر بیرون می‌آورند حرفی نمی‌زنم که حیف از حرف زدن است.

 این‌ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را

با متن راستین اروپا عوضی گرفته‌اند.

چقدر آدم‌هایی را دیده‌ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده‌اند و با یک فرانسوی آشنا نشده‌اند.

 فلان آمریکایی که به تهران می‌آید و از طرف مموش‌های شمال شهر و خانواده‌های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می‌شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده‌است؟

اگر به اروپا رفتی

 اولین کارت این باشد که در خانواده‌ای اتاق بگیری که به خارجی‌ها اتاق اجاره نمی‌دهند.

در محله‌ای که خارجی‌ها سکونت ندارند.

از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش.

 

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانه‌است.

 

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی‌ارزد.

 نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

(عشق) می‌تواند تو را از این هر سه محروم کند.

به این هر سه، دنیای بزرگ پنجره‌ای بگشاید و شاید هم دری ...

و من نخستینش را تجربه کرده‌ام و این است که آن را"دوست داشتن" نام کرده‌ام.

که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می‌بخشد

و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می‌کشاند و خوب شدن.

 و هم زیبایی و زیبایی‌ها (که کشف می‌کند،که می‌آفریند)

 چقدر در این دنیا بهشت‌ها و بهشتی‌ها نهفته‌است. اما نگاه‌ها و دل‌ها همه دوزخی است.

 همه برزخی است که نمی‌بیند و نمی‌شناسد. کورند و کرند.

چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی‌شنوند.

 همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است!

 چقدر مایه‌های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته‌است!

زندگی کردن وقتی معنی می‌یابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ...

تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می‌کنم،

 تصادف با یکی دو روح فوق‌العاده‌است،

با یکی دو دل بزرگ،

 با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است.

 چرا نمی‌گویم بیشتر؟

 بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است.

در پایان این حرف‌ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می‌کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم

و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است.

 

 ... و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،

 و من تنها اندوخته‌ام این و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم.

... و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.

 یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود

و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت

و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است که

« شرافت مرد همچون بکارت یک زن است.» اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند.

 

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم

 و آن «متن مردم» است

و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم.

ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم

و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.

و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی

مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود /

 در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است


عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

نوشته شده توسط مرد بارانی در 4:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

جمعه هفدهم خرداد 1387

چگونه و چه زمانی بنزین بزنید

 

 اطّلاعاتی که ذیلاً ذکر می‌شود بسیار جالب و سبب صرفه‌جویی، یا بهتر بگویم، استفادهء بیشتر و بهتر از بنزینی است که خریداری مینمائید.

 فقط صبح زود که حرارت زمین هنوز در پایین‌ترین حدّ قرار دارد بنزین بزنید.  به خاطر داشته باشید که در تمام پمپ‌بنزین‌ها مخزن سوخت در زیر زمین قرار دارد.  هرچه زمین سردتر باشد، بنزین غلیظ‌تر و متراکم‌تر است.  وقتی هوا گرم می‌شود، بنزین منبسط می‌گردد.  بنابراین، خرید بنزین در بعد از ظهر و حتّی شب که هنوز هوا کاملاً سرد نشده و بر بنزین اثر نگذاشته، سبب می‌شود که یک لیتر شما واقعاً یک لیتر نباشد.  در صنعت نفت، گرانش معیّن و حرارت بنزین، گازوئیل و سوخت هواپیما، اتانول و سایر محصولات نفتی نقشی مهم ایفا می‌کند.

هر درجه حرارت که افزایش یابد منفعت زیادی نصیب این صنعت می‌کند.  امّا جایگاههای سوخت دارای دستگاه جبران حرارت در پمپ‌هایشان نیستند.

وقتی مشغول بنزین زدن هستید، دستگیره را تا آخر فشار ندهید.  اگر نگاه کنید میبینید دارای سه درجه است: کُند، متوسّط و تند.  در حالت کُند میزان تبخیر را که در اثر پمپ شدن بنزین حاصل می‌شود به حدّاقلّ می‌رسانید.  همهء شیلنگ‌ها دارای محلّ بازگشت بخار هستند.  اگر سریع بنزین بزنید، مایع دیگری که وارد مخزن بنزین شما شده بخار می‌شود.  این بخار مکیده شده وارد مخزن زیرزمینی می‌شود به طوری که وقتی شما بنزین می‌زنید، در واقع به آن میزان که دستگاه نشان می‌دهد بنزین نزده‌اید.

یکی از مهم‌ترین نکات برای بنزین زدن این است که وقتی باک اتومبیل نصفه است بنزین بزنید.  دلیل آن این است که، هرچه بنزین بیشتری داخل باک باشد، هوای کمتری فضای خالی آن را اشغال میکند.  بنزین به مراتب سریع‌تر از آنچه که تصوّر میکنید تبخیر می‌شود.  مخازن ذخیرهء بنزین دارای سقف داخلی شناور هستند.  این سقف به عنوان نقطهء صفر بین بنزین و جوّ عمل می‌کند تا تبخیر را به حدّاقل برساند.  برخلاف جایگاه‌های بنزین.

نکتهء دیگری که باید یادآوری کنم این است که اگر تانکر بنزین در حال تخلیه به مخزن بنزین باشد و شما هم در جایگاه سوخت باشید، در آن موقع بنزین‌ نزنید.  به احتمال زیاد بنزینی که تخلیه می‌شود سبب می‌گردد که بنزین داخل مخزن به هم بخورد و آنچه از آشغال و آلودگی که معمولاً ته‌نشین می‌شود، بالا بیاید و قسمتی از آن نصیب اتومبیل شما شود.

امیدوارم این نکات برای حفظ ارزش پول شما مفید بوده باشد.

 

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 11:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت  

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

جهان پهلوان

یادمه بچه که بودم پدرم همیشه از پهلوانان و بزرگان کشورمون برام صحبت میکرد. از رشادتها و پهلوانی های تختی برام می گفت از مردانگی و معرفتی که داشت.از اینکه چطور یه دستی با حریفش کشتی گرفت فقط به خاطر اینکه فهمید دست حریفش آسیب دیده هستش. تختی کسی بود که پایبند اصول و اعتقاداتش بود. به مردم کمک میکرد و اونها رو دوست داشت.مردم هم دوستش داشتن. پهلوانی رو به زور بازو و گرفتن چهارتا مدال بدست نیاورده بود. بلکه مرام و معرفتش باعث یدک کشیدن این عنوان مقدس شده بود.

اینا رو داشته باشید تا براتون بگم که چند وقته تلوزیونهای اونور آبی تبلیغی رو پخش میکنن که توش آقای حسین رضا زاده  حضور داره شاید خیلی از شما ها هم دیده باشید. هر وقت زیر تصویرش میبینم که نوشته جهان پهلوان حسین رضازاده ،خیلی آزرده خاطر میشم. واقعا جهان پهلوان بودن مناسب این آقا میتونه باشه؟؟؟

 

            

 

تختی اگه جهان پهلوان بود به خاطر این بود که همیشه با اینکه خودش مظلوم بود اما یاور مظلومان بودش.هیچ وقت دست بوس کسی نبود و به مادیات فکر نمیکرد. حالا ببینید به چه کسی میگن جهان پهلوان!!!

شاید این آقا فرق بین قهرمان بودن با پهلوان بودن رو نمیدونه. یا شاید این هم مثل خیلی از کارهای آبکی مملکت ما باشه.  شاید هم حق داره...

 

 

نوشته شده توسط مرد بارانی در 4:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

جمعه سوم خرداد 1387

اندوه

امروز دلم بدجوری گرفته. یه دوهفته ای مامان و بابا پیشمون بودن.کلی خوش گذشت. اما حیف که رفتن.چند تا از دوستان اینترنتی هم وبلاگ خودشونو تعطیل کردن. سارا خانم و شازده شرقی و چند تای دیگه از دوستان. دیگه اینجا هم حال و هوای قبل رو نداره. آیدا خانم هم که مادربزرگش فوت کرده. از همینجا بهش تسلیت میگم. همه یه جورایی دارن میرن. خیلی حالم گرفته شده. دو روز پیش با مامان و بابا رفتیم جزیره قشم. جاتون خالی خیلی خوب بود. اونجا هم کسی نبود. خیلی خلوت بود. بهار رو واسه این کسالت ها و بی حالی هاش دوست ندارم. یه جورایی آدم افسرده میشه. من که اینطورم. شما رو نمیدونم.

   

«سفر ايستگاه»


قطار مى رود
تو مى روى
تمام ايستگاه مى رود
و من چقدر ساده ام
كه سال هاى سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاى ايستگاه رفته
تكيه داده ام


 

اول آبى بود اين دل، آخر اما زرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، سياه و سرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت
رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عين آينه
آه، اين آيينه كى غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزديك تر مى شد، نشد
هر چه از هر چيز و هر ناچيز دورى كرد، شد
هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى پنداشت درمان است، عين درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رويارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زير و ساكت و بى دست و پا مى رفت دل
يك نظر روى تو را ديد و حواسش پرت شد
بر زمين افتاد چون اشكى ز چشم آسمان
ناگهان اين اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد
كودك دل شيطنت كرده است يك دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد


 

سايه سنگ بر آينه خورشيد چرا؟
خودمانيم، بگو اين همه ترديد چرا؟
نيست چون چشم مرا تاب دمى خيره شدن
طعن و ترديد به سرچشمه خورشيد چرا؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن كه خنديد چرا، آن كه نخنديد چرا؟
طالع تيره ام از روز ازل روشن بود
فال كولى به كفم خط خطا ديد چرا؟
من كه دريا دريا غرق كف دستم بود
حاليا حسرت يك قطره كه خشكيد چرا؟
گفتم اين عيد به ديدار خودم هم بروم
دلم از ديدن اين آينه ترسيد چرا؟
آمدم يك دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد اين سور شب عيد چرا؟

نوشته شده توسط مرد بارانی در 8:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت