شنبه بیست و ششم مرداد 1387
ای دو سه تا کوچه زما دورتر...
با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
چاپلوسی
بعضی وقتها از کار عده ای از همکارانم متحیر میشم و واقعا تاسف میخورم که برای خود شیرینی و شاید ابراز وجود کردن،چطور واسه رئیسمون چاپلوسی میکنند و پشت سر همکاران دیگه میگن. واقعا چرا بعضی ها این طور هستند؟ آخه چی نسیبشون میشه که یکی دیگه رو خراب کنند و خودشون شیرین بشن؟آیا واقعا این نونها خوردن داره؟چرا سیستمهای اداری ما به سمت زیرآب زنی و تملق بازی پیش میره؟چرا ملاک عملکرد و خوب بودن از نظر کارکرد ،جای خودش رو به این جور مسائل داده؟چرا هرکی که زیرآب زن تر هستش ،پیش مدیرها عزیزتر هستش؟
من فکر میکنم این از ضعف مدیرهامون باشه ،نه کارمندها. مدیرهایی که صرفا با پارتی بازی و تملق و سفارش این و اون اومدن روی کار، نه از نظر لایق بودن و تجربه مدیریت عالی داشتن.
و به همین خاطر که موقعیت خودشون رو از دست ندن این سیستم را رواج میدن بین کارمندها.
الغرض...
چند وقت پیش از طرف یه شرکت معتبر، دعوتنامه ای برای همکاری برای من فرستاده شد، از اونجایی که تمام نامه های ما اول به قسمت پشتیبانی میره و بعد به دست ما میرسه، تعدادی از همکاران این قسمت از این نامه که ممهور به مهر اون شرکت بود مطلع میشن و قضیه رو به مدیرمون اطلاع میدن.که بله فلانی از طرف فلان شرکت دعوتنامه داره و قراره که با اونها مذاکره کنه.شاید هم چند تا چیز دیگه هم بهش اضافه کرده باشند. خدا عالمه. من هم از همه جا بیخبر در مرخصی بودم. تا اینکه از مرخصی برگشتم و نامه به دستم رسید. این قضیه گذشت تا اینکه برام یه کار شخصی پیش اومد که برای انجام دادنش باید میرفتم شیراز. من هم یه برگه مرخصی برداشتم و تقاضای مرخصی کردم. رئیسمون هم اینقدر کشش داد تا اینکه برای دیدن خانواده اش رفت تهران. و روزی که داشت میرفت،زیر برگم نوشت " شما تازه مرخصی رفتین و یه علامت سوال بزرگ هم زیر نوشته اش کشید" با دیدن برگه مرخصیم که موافقت نشده بود فهمیدم که این قضیه از کجا آب میخوره. مخصوصا از اون علامت سوال کشیدنش. یعنی اینکه میخوای بری چیکار کنی؟ پیش خودش فکر کرده بود که من میخوام برم با اون شرکت مذاکره کنم. و با این کارش جلو رفتنم رو میگیره. زهی خیال باطل.... دیگه خبر نداشت که اونها برای ماه آینده از من دعوت کردن. با این حال خیلی خوشحالم که به نقشه ای که داشت، پی بردم. هیچ هم اون کارم مهم نبود تو شیراز. فقط نمیدونم با خبرچینی همکارام برای رئیسم چی گیر اونها اومد این وسط؟ جز این که من دیگه بهشون اعتماد نکنم؟
من که یقین دارم این کار رئیسم یه جایی جبران خواهد شد. شما هم یقین دارید؟
فقط از این ناراحتم که به همسرم قول داده بودم که با خودم ببرمش شیراز. اما نشد.... شاید مصلحتی در این کار بود.
انشاالله وقتی دیگر...
باشد تا روزی که شاهد این نوع اعمال زشت و ناپسند نباشیم.
سه شنبه هشتم مرداد 1387
شما نجار زندگی خود هستید
مطلبی را در جایی خواندم که برایم خیلی جالب بود گفتم شاید به درد شما نیز بخورد.
و اما...
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
بگذارید زندگی آزاد و جاری باشد. برای اینکه خوب زندگی کنید باید خودتان را بالای زندگی نگه دارید.
پس بیاموزیم که همیشه بالا برویم
و بیاموزیم که همیشه به پایین نگاه کنیم
سه شنبه یکم مرداد 1387
سفر با تمام لذتها و خوشیها به پایان رسید،روزی که به شمال رفتیم بارون میبارید و ما از شادی لبریز شدیم انگار تا اون موقع بارون ندیده بودیم. چقدر زیبا و لذتبخش بود. سالها در اونجا زندگی کردیم و از طبیعت زیبای شمال استفاده کردیم ولی قدر اون همه نعمت را ندونستیم.حالا که از وطن دور هستیم میدونیم که چه نعمت بزرگی داریم. جای همه شما خالی کلی کیف کردیم.همش مهمانی بودیم و به اقوام سر زدیم. کمی هم که فرصت داشتیم به دل طبیعت رفتیم و از هوای پاک لذت بردیم. چند تا عکس براتون سوغات آوردم از طبیعت شمال ببینید و لذت ببرید. واقعا سخت بود گلچین کردن عکسهای زیبایی که گرفته بودم.




برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب برید
ادامه مطلب


