پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
زلزله
۸۷/۶/۲۰ ساعت 15:30 بعدازظهر
من پشت میز کارم نشسته بودم و مشغول مرتب کردن گزارشات روزانه کنترل کیفیت بودم. همکار خدماتی ما هم مشغول تمیز کردن اطاق بود که یهو همه چیز شروع به لرزیدن کرد.اولش فکر کردم بچه های تعمیرات مشغول تعمیر کردن یا جوشکاری کردن هستند که لرزش ایجاد شده آخه اطاق ما درست بقل واحد تعمیر و نگهداری هستش و گاهی مواقع اتفاق می افته که در اثر تعمیرات شیشه اطاقم لرزش پیدا کنه. ولی دیدم نه بابا لرزش از این حرفها گذشته و همه چیز خیلی تند و سریع میلرزه اینجا بود که فرار را بر قرار ترجیح دادم و با صدا زدن همکار خدماتی که انگار رفته بود تو فکر که "آقای محمدی بدو زلزله" از اطاقم خارج شدم و به طرف" محل تجمع ایمن " رفتم. زمانی که من به اونجا رسیدم چندتا از همکاران اونجا بودن و بقیه هم یکی یکی پیداشون شد. یهو دیدم رئیس واحدمون از پنجره اطاقش داره میاد بیرون که در این موقع مسئول ایمنی واحدمون رفت و کمک کرد تا خارج بشه.بنده خدا خواسته بود که از در بیاد ولی در باز نمیشده مجبور میشه از پنجره خارج بشه. خلاصه سرتون را درد نیارم فکر میکنم حدود 40 یا 50 ثانیه زلزله اول طول کشید و در پی اون دو تا لرزش کمتر از اولی اومد که دیگه ما تو "محل تجمع ایمن "بودیم. تو همین گیر و دار مسئول ایمنی واحد مشغول گرفتن آمار شد و خوشبختانه همه حاضر بودند.
من با کلی بدبختی تونستم شماره همسرم را بگیرم و جویای حالش بشم. طفلک حول کرده بود و سریع خودش را به پایین آپارتمان رسونده بود و با بقیه همسایه ها کنار خیابان ایستاده بود. بعد از اینکه با همسرم صحبت کردم و از اوضاش مطلع شدم کمی خیالم راحت شد. و بعد از مدتی همگی برگشتیم سر کارهامون.
۸۷/۶/۲۰ ساعت 22:50 شب
من طبق معمول مشغول تماشای تلویزیون بودم و همسرم داشت غذای سحر را آماده میکرد که باز هم همه چیز به طور خیلی ملایم شروع به لرزش کرد و ما با خونسردی تمام از ساختمان خارج شدیم. تقریبا دو بار این لرزش تکرار شد و ما تا پاسی از شب مشغول گشت زدن با اتومبیل در سطح شهر شدیم. و بعد به خانه برگشتیم. در اخبار شنیدم که مرکز این زلزله در بندر خمیر بوده که 1/6 در مقیاس ریشتر گزارش شده که تعداد 6 کشته و 44 زخمی داشته و هنوز کار امداد رسانی ادامه داره.
۸۷/۶/۲۱ ساعت 6:55 صبح
من تازه به محل کارم رسیده بودم و از آنجا که شب گذشته نتونسته بودم خوب بخوابم ،روی صندلی مشغول چرت زدن بودم که باز هم متوجه شدم که دوباره همه چیز شروع به لرزش کرد .شدت لرزش مانند زلزله دیروز بعد از ظهر بود ولی زمانش خیلی کمتر بود. و من سریع از اطاقم خارج شده و به بیرون رفتم و همون قضیه دیروز تکرار شد فقط این بار رئیسمون از در خارج شده بود.
و من دوباره با همسرم تماس گرفتم و جویای حالش شدم. و فعلا ما در سلامتی به سر میبریم و کماکان در این فکر هستیم که لرزش بعدی چه وقت خواهد بود.
شاید وقتی دیگر...
پ.ن: تو این ماه رمضونی خدا هم حال کرده ما رو یک کم بلرزونه روحیه عوض کنیم. نیست که ما مهمانشیم ،داره به ما حال اساسی میده. ما هم میگیم خدا جون متشکریم... تو خوش باش ما هم خوشیم.
یا حق...
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
رمضان ماه خوبیها
سلام به همه دوستان عزیزم
روزهای خوب و عزیزی در پیش داریم،رمضان با تمام خوبیها و لطافت های خاص خودش دوباره از راه رسید تا دوباره ما بشینیم و حساب و کتابهای اعمالمون را بررسی کنیم. رمضان اومد تا دوباره لبخند و شادی و مهربونی به زندگی ما رنگ و بوی تازه ای بده. رمضان اومد تا ما به فکر همدیگه باشیم. تا دوباره دست مهربانی به سوی هم دراز کنیم و کینه و دشمنیها را دور بریزیم. یاد بگیریم که ببخشیم تا بخشیده بشیم. روزها و شبهای خوبی در پیش داریم از فرصتی که به ما داده میشه سعی کنیم که بیشترین استفاده را ببریم. سعی کنیم تو این ماه به فکر دیگران هم باشیم،به فکر اونهایی که دستشون تنگه و منتظر نگاه مهربون شما هستن. بیایم تو این ماه برای دیگران هم دعا کنیم. برای اونها که شاید رو تخت بیمارستانها هستند، برای اونهایی که چشم انتظار کسی هستند، بیایم تو این ماه یاد بگیریم از خدایی که بخشنده هستش و بدون دستمزد و پاداشی میبخشه. بیایم دوباره یه زندگی تازه ای را شروع کنیم. زندگی ای که همش خوبی و مهربونی باشه.
برای همتون تو این ماه پربرکت آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم. امیدوارم لبتون همیشه خندون باشه. و خونه دلتون پر از صفا و مهربونی.
یا حق...
جمعه یکم شهریور 1387
دلتنگیها...
خیلی خسته ام،خسته از ناملایمی این روزگار بیمرام. خسته از آدمهایی که حاضری براشون از هستی خودت بگذری ولی اونها درکت نمیکنند. هر چی تلاش میکنی تا زندگیت متحول بشه،ولی نمیزارن نفسی راحت و با آرامش بکشی.تو رو به اندازه خودت نمیبینند و همش ازت توقع دارند.توقعاتی که باید تو داشته باشی نه اونها...
همیشه براشون تلاش کردی و نخواستی که خدای ناکرده کمترین سختی ای از جهت تو تحمل کنند. ولی همین باعث شده که ازت توقعات بیجایی داشته باشند. خواستم ازشون دور باشم ولی اینجا تو غربت هم ازم نمیگذرند.خیلی دلم گرفته...خیلی...خدایا چرا اینقدر بدشانسم؟؟چرا؟ من که به کسی بدی نکردم...دوست دارم برم یه گوشه دور از همه باشم و با هیچ کسی ارتباط نداشته باشم.اما میترسم اونجا هم پیدام کنند.
بگذریم...که همیشه گذشتم از چیزهایی که حقم بوده. ...به قول همسر عزیزم غربت را با تمام سختیها و بدیهاش ترجیح میدم به قربت...
این چند خطم از ما نشنیده بگیرید.... دلم خیلی گرفته بود ...


